لحظه هایی از اون شب

دلم نمی خواست بشنوم...دلم نمی خواست ازم چیزی رو پنهان کنی...

این یعنی یک حس متضاد...

در نهایت... دلم می خواست هیچ اتفاقی نیوفتاده بود و تو چیزی برای تعریف کردن نداشتی...

غبار خاکستری  رو روی لحظه هامون میبینی؟

کاش می دیدی...

ولی حیف... همیشه موقع دیدن خوابی... یه خواب سنگین...

ولی در عوض...

لحظه های آروم روزهامون ... چنان بیداری که انگار تا همیشه فرصت بیداری یافته ای...

چقدر همه چیز تضاد دارد... همه ی آدم ها...

حتی من...

بودن من ...اینجا... و بیگانگی ام با آنچه که باید باشم...

چقدر سردرگم ام در این زندگی...

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
میرزا بنویس

نمی تونم بفهمم دقیقا چی شده و چه حسی داری. اما امیدوارم حس های تلخت زودتر از بین برن و دنیات باز شیرین بشه. تو لیاقتشو داری.

توکان

و بیگانگی ام با آنچه که باید باشم...