خونه ی دوست داشتنی ما ...

تا حالا شده یه چیزی رو بذاری و بری؟

تا حالا شده یه تیکه از وجودتو جایی جا بذاری؟

تا حالا شده حس کنی یه تیکه از روحت کنده شده؟

حالا همه ی این اتفاقات برای من افتاده ...

رسیدن به آرزوی چندین و چند ساله ی خانوادگی ...

برای من درکش خیلی دور از باوره...

مثل یه مامان خیلی مهربون ما چهار تا رو به دنیا آورد و بزرگ کرد ...  مدرسه رفتن مارو نظاره کرد ... شاهد دانشجو شدن همه ی ما بود و بعد یکی یکی نشست و دید که ازدواج کردیم و رفتیم و ...

حالا این بار این ماییم که باید از دور ببینیم فرسوده شدن ذره ذره ی وجودش رو ...

آره ... اون خونه ی پدری ما بود و پر از خاطرات شیرین و گاهی هم تلخ ...

خشت خشت اون خونه پر بود از حس خوب  وفاداری و حالا ما آدم هاییم که بی وفایی می کنیم و تنهاش میذاریم ...

تمام اتاق هاش ... آشپزخونه اش ... تک تک کمد هاش ... تمام اون 200 و خورده ای متر مربع برای ما پر از خاطره است ... و برای من که همیشه با خاطراتم زندگی می کنم ، غیر ممکنه که فراموششون کنم ...

خونه ی دوست داشتنی ما ...

/ 10 نظر / 6 بازدید
بنفشه

آره واقعا خونتون برای ما هم خاطره داشت چه برسه به شما...ولی عیب نداره عزیزم...فرار نیست خاطره ها فراموش بشن...آدم همیشه گذر می کنه برای رسیدن به چیزهای جدید.

کویریات

من همین الآن که فکر می کنم گریه می کنم... چه برسه می خواستم ببینمش... ولی شده که بکنم..و برم... به امید برگشتن و به هوای خاطره ها... راستی کمد قفله چی شد؟ امیدوارم این خونه هم پر از خاطره های خوب و تازه باشه واسه همه مون.

فرناز

آخی. خونه تون را عوض کردید؟ الهام چقدر عکستو دوست دارم[لبخند]

سالی

یه خونه ثابت همه زندگی ماست با همه احساسات مختلفی که گذروندیم حق داری

جفنگ میرزا

میفهمم! اون هم به شدت! اون هم باتمام سلولهام و شاید نشه جلوی گریه رو گرفت بعضی وقتها! هیییییییییییییی

Imy

خونه الهام اینا ... یعنی‌ یه دنیا خاطره‌ای که دیگه ممکن نیست اتفاق بیفته ... یعنی‌ تمام نوجونیمون ...

لیلا مامان پویان

من هم دلم گرفت یاد روزی افتادم که از خونه قدیمیمون می خواستیم بریم و من چقدر اشک ریختم حتی تا دو سال همه خوابهایی که می دیدم تو خونه قبلی بود... یک خصوصی هم دارید[خجالت]

نیلوفر

سلام عزیزم آخیییییی آدم تا کنارشونه قدرشونو نمیدونه,من که همش غر غر می کنم!!!!