تب دارم...

حوصله ی زندگی ندارم...

دوست دارم چند روز به زندگی بدون تو و اون و همه ی این مترسک های آدم نما زندگی کنم...

دلم به شدت مسافرت می خواد... مسافرتی که برای تصمیم گیری اش نیازی به اجازه گرفتن نداشته باشم...

اصلاً دلم می خواد همین امروز بمیرم...

باور میکنی هیچ تعلقی به این زمین خاکی ندارم؟

البته...

یه حس متضادی هم دارم...

یه تعلق خاطر خاص به بعضی نوشته ها... به بعضی عکس ها... به بعضی جاها...

ولی بازم...

همون مردن رو ترجیح میدم ...

به این زندگی ای که باید نگران لطف دیگران باشی که شاید فرداش به جاش هزار جور توقع جور واجور ازت داشته باشن...

یا مثلاً... از ترس یه عالمه کاری که دلت می خواد رو نتونی انجام بدی...

...

تب دارم...

داغم ...

فکر کنم دارم هذیون میگم...

کاش میشد برم بمیرم...

/ 4 نظر / 8 بازدید
ارسلان

هوای این روزها هوای خوابی است بلند به امتداد خط جاده ای که می رود تا آن سوی زمین.... بی هوا به خوابی بزن که در سفرش دغدغه ای نیست....[خنثی]

میرزا بنویس

چه حس های تلخی. درکت می کنم. اما به این فکر کن که هنوز هم آدم هایی هستند که دنیا رو روشن تر می کنند فقط به خاطر حضورشان در جهان.

سهراب

خدا نکنه... همیشه توی یه مقطع هایی از زندگی آدم کم میاره و دنیا و آدم ها براش بی ارزش میشن. امیدوارم که خیلی زود بتونی این حس ها رو بریزی دور و این دوره سخت رو بگذرونی.

کویر

بعضی دلم می خواهدها را نمی توانم بفهمم! زندگی رسم روشنی دارد: دلت می خواهد انجام بده! اگر نمی توانی انجامش بدهی پس دلت نمی خواهد یا حداقل آن قدر نمی خواهد که انجامش بدهد! حال که چنین است بیخیالش شو! حرفش را نزن! اینطوری راحت تری! اتفاقا پست اخیر من هم بیان همین قضیه است اما با نگاهی دیگر و به زبانی دیگر! برقرار باشی