کوچ

بغضی در گلویم هست...

بغضی که نمی دانم دلیلش چیست... شاید خبر از رفتن می دهد ... خبر از کوچ ...

کوچی بی صدا و آرام ... مثل حس باد روی گونه های سردم ...

دلم تنگ نمی شود برای اینجا ... برای این میز و صندلی ... برای تویی که هر بار گفته هایت زهری تازه دارد...

برای تویی که به سخره گرفتنت عادتمان شده ... برای تویی که غرور پوشالی ات عذابی تکرار شونده است ... برای تویی که همیشه باور صداقت گفته هایت برایم پر از ابهام است ... یا برای تو که گاهی خیرت می رسد و گاهی شر ...

شاید تنها دلم برای تو تنگ شود که مهربانی و هم حسی ات همیشه ، از همان روز اول همراهم بود ...

کوله بار را بسته ام ... حاضر به نگاه دوبار نیستم ... نگاهی به پشت سر ...

تنها دلهره ای عجیب در اعماق دلم خودنمایی می کند ... دلهره از اینکه در لحظه ی رفتن پشیمانم کنید ... دلهره از بیدار شدن از خواب کوچ ... کوچ آرمانی شیرین من ...

/ 6 نظر / 5 بازدید
shamal

فکر کنم دارم می فهمم حرف هاتو! فکر کنم قبلا یک بار تجربه کرده باشمش! خداحافظی کن و محکم باش [گل]

لیا

آدم اعماق قلبتو با نوشته هات حس می کنه. خیلی قشنگ می نویسی. موفق باشی.

ImY

برو ... بدون نگاهی دوباره ...

آزی

الانی جانم بغض تو گلوت کمتر نشده ؟