...

می بینی ؟ می بینی هوار شدن دیوارها را بر سرم؟

می بینی پنبه های نرمی را که توان آجر و سنگ شدن داشتند؟

می بینی می توانند از نسیم ، طوفانی بسازند ، سهمگین ؟

می بینی نمی توانند سکوت خلوتمان را تاب بیاورند؟

میبینی طعم ِ تلخِ این کوره راه کلمات را هم بر ما نمی بینند؟

می بینی چگونه آرزوهای پوشالی مان هم ، مجال ِ به واقعیت پیوستن نمی یابند... تا این گونه آوارشدن رنگ های لطیف ِ سبز و آبی ، نه یک شبه ، بلکه به مرور زمان ِ نفرین شده ی این روزها و این هفته ها ،تیره و تیره تر شوند...

خواستم بگویم "کاش"...

ولی دیگر روزنه ای نیست که حتی کلمات توان ِ یافتن معنایی از تولد و امید ، یابند.

/ 6 نظر / 8 بازدید
رضا

منظورتو نگرفتم

Imy

بیا بغلم .....

باد صبا

سلام خیلی حرفها هست. ولی فقط می گویم به امید فردای بهتر. [گل]

کویریات

چه قدر قشنگ نوشتی اش... ولی چه همه تلخ... نگران نباش... جای همه کاش هایی که جایی حتی ندارند و مجالی نمی یابند زود با شکر و لبخند پر می شود.... فقط گاهی با همه تلخی باید لبخند رو نگه داشت و دل قوی داشت

آفاق

سلام من همیشه وبلا گتو می خوندم. ولی مدت زیادیه که حروفش عجیب غریب شده اینجوری: ®ÙˆØ§Ø³ØªÙ… بگویم "کاش"

آفاق

ممنون . درست شد. و تونستم بخونم. خیلی خوب نوشتی. همین قدر که حسش کامل منتقل می شه عالیه. امیدوارم روزها روشن تر و روشن تر باشه.