می خوانمت ...

گویی بارانی بر کویر دلم.

میبینمت ...

نغمه ی آرامشی بر ازدحام افکارم.

و تو ایستاده ای...

روبروی من ،

در والاترین جایگاه انسانیت.

این تویی که دست هایت، تنها گمشده ی دست های من بود.

و تازه ادراک می کنم دلیل بی تابی این سال هایم برای چه بود... برای نبودن تو... برای نداشتنت...

و امروز تو روبرویم هستی...

شمسی که مولانا در خوابش هم نمی دید...

کاش جاودانه شوی برایم...

برای دلم...

 

/ 0 نظر / 119 بازدید