تحمل کن...

به راهی که می رویم ایمان داری؟
صدایم را می شنوی؟
با توام...
صدایم را می شنوی؟
یا صدای دیگرانی که جز آوار آرزوهایمان، هیچ چیز دیگری نمیخواهند، ذهنت را پُر کرده اند؟
چرا امانم نمی دهی؟
چرا اشک هایم را قدرت پاک کردنت نیست؟
آنچه از گلویم پایین می رود، بغض دردناکیست که تو برایم ساختی...
چرا لحظه ای که باید باشی، آنقدر دوری که حتی پژواک هق هق گریه ام به گوشَت نمی رسد؟
بیدار شو ...
ببین چقدر تنهایم... وقتی تو نیستی...
تندبادیست این لحظه ها که اگر تاب بیاوری، آرامش صبح فردا را دوشادوش هم احساس خواهیم کرد...
تحمل کن عزیزم...
هر روزمان اینگونه نخواهد بود... اگر نگذاریم دیگرانی که هیچ از این آرامش ها نصیبشان نشده، آرامش مان را برهم زنند.
سرعت سقوط این لحظه ها از روزهای اوج مان خیلی بیش تر است...
این ها را درک می کنی...؟
دوست داشتم اکنونم را تنهایی سپری نمیکردم...
ای کاش بودی...
/ 0 نظر / 165 بازدید