آفتاب ... و تو

آفتاب را به چشم هایم راه نمی دهم ؛

و تو را به ذهنم ...

تا فراموش کنم اشعه ی خورشید ؛

و حرف های پر امیدت را ...

پاک می کنم خاطرات روشنی ؛

و گرمی دست هایت را ...

و باز می گردم به روزمرگی روزها و تکرار یکی پس از دیگری شب ها ...

بازگشتی که باید باورش کرد ، حتی به سختی ...

و باید ساخت با جنس دیگری از خوشبختی ...

و این گونه باید جور دیگری زیست و با لحنی متفاوت گفت:

سلام زندگی

/ 9 نظر / 5 بازدید
Nader

[لبخند]آفرین

جفنگ میرزا

هومممم آره جنس دیگری از خوشبختی در هر مرحله از زندگی خوشبختی برای ما معنای خاص خودش را دارد. البته ظاهرا! :دی

علیرضا

یه کم تناقض داره..

کویریات

امیدوارم که این طور نباشه که خوشبختی با ورودممنوع خورشید توام باشه. آفتابی باشه لحظه هات خواهرخوبم.

پریسا

الانی نازم , مثل همیشه معرکه بود[قلب]

علیرضا

همینی که کویربات گفته منظورمه...حرفهای پر امید..اشعه خورشید..خاطرات روشنی... اینا همشون خوشبختیند..

نزهت

چه خوب نوشتی الانی جونم_یه چیزی سختر از سخته_یه چیزی مثل مرگ خاطرات خوب_خوبی هایی که میتونستن ادامه داشته باشن و باشن

سپیده

فقط دلم می خواد خوشبخترین خوشبخترینها باشی دوست خوب من. حلا از هر نوعی که باشه و البته بهتره اون جوری باشه که خودت دلت می خواد عزیزم .دوست دارم و همیشه بهترینهارو برات آرزو دارم بوس