اوضاع زندگی جدید من

یک ماه بیش تر شد که من اینجا چیزی ننوشتم...

از بس که سرم الکی الکی شلوغ شده!

ما رسماً خونه دار شدیم ! حس جالبیه ... اینکه همه چیز یه خونه مال خودت باشه... بدونی که مسئولیت داری و یه کارایی رو اگه خودت انجام ندی هیچکی انجام نمیده!

گاهی برام خیلی سنگینه که یه کارایی صرفاً به عهده ی منه ! مثل جمع و جور کردن خونه! همسرم هم براش خیلی کارا طبق عادته ... و این گاهی یه کم اوضاع رو سخت می کنه!

اما در کل جالبه زندگی این مدلی!

یه نکته ی ناراحت کننده برام اینه که قبلاً فکر می کردم منم مثل مامانی و خواهرام حتماً دستپختم خوبه اما الآن که چند باری غذا درست کردم حسابی ناامید شدم ! نمی دونم چرا حس می کنم غذاهام خیلی بی مزه اند!

هی می خوام بگم که پاییزو دوست ندارم... اما درست همون لحظه که می خوام بگم از عصرهای دلگیر پاییزی و سرمایی که نم نم وجودمو میگیره خوشم نمیاد ، یاد صدای زیبای برگ های خشک می افتم...و یاد اینکه همسرم متولد این فصله...

بی حوصله ام برای نوشتن... حیف...

/ 12 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
؟

دو هفته مونده به تولدش. نه؟

نگار

سلام الی جون. باید بگم که تازه اول بدبختیته![چشمک] مخصوصا اگه رضا از اون مردایی باشه که تا نیم ساعت چشم رو هم بذاری , کل خونه رو میریزه! کارت زاره! [چشمک][گل]

آزی

من نوشته هاتو می خونم و دوسشون دارم خواستم بدونی :×

ماه کوچک

[شوخی]سلام دوست من... می دونی آشپزی هم ذوق می خواد هم تمرین... شما ذوقش رو داری باید بیشتر تمرین کنی...

آفاق

زندگیه اینجوری متفاوته. بعدش خیلی دوست نداری شاید یه جور دیگه زندگی کنی. کلا" از یه لحاظ هایی خوش میگذره ولی خوب داد از این مسئولیت... حالا ببین مامان باباهامون چه هنری داشتم. من که اصلا" متوجه نبودم اونا چقدر دارن کار انجام می دن واسه زندگیمون. تولد همسر عزیزت هم پیشاپیش تبریک.

سرخابی

خونه دار شدن یه حس نابی داره...مخصوصا وقتی خودت مرتبش می کنی و ازش مواظبت می کنی..توش غذا می پزی و ظرف می شوری مبارکت باشه....

سالی

دست پختت حتما خوبه عالی هم میشه عزیزم خونه نو مبارک ایشالا پر از شادی و خوشی باشه براتون

سهراب

از قدیم گفته اند در نا امیدی بسی امید است دیگه, ناراحت نباش. هم برای وبلاگت وقت بذار هم برای آشپزی[چشمک]

شمل

مبارکت باشه عزیزم[قلب]