الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

پله ی بعد چیست؟

نگو که بجای آسمان، راهمان به زمین است!

من آرامش آسمان را با هکتارها زمین عوض نمی کنم.

آرامشی که تو به من شناساندی ؛

با زمینِ زمینیان قابل قیاس نیست.

زمینشان را به خودشان بسپار.

تو بهتر از من می دانی چه در دلم می گذرد.

می ترسم...

خوبِ من...

از خشم کلاغ های زمینی... بیش از طوفان آسمان وحشت دارم!

بگو که میفهمی...

نگو که آسمان بی ابر با نور ملایم خورشید را به شب های سرد زمین ترجیح نمیدهی...

بگذار بدن هایمان دوشادوش ؛

دست هایمان در دست هم ؛

و لب هایمان دعا گوی ؛

مسیر آسمان بپیمایند...

بگذار خواب ِرویاهایم عمیق شود...

امانشان بده...

بیدارشان نکن...

آخر انتهای همه ی این بیداری ها برای هردوی ما سیاهی مطلق است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |