الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

وقتی کنارم هستی، نه زمان مهم است و نه مکان

تنها دستهای مهربان توست و همین کوچک ثانیه هایی که در پی هم می آیند

بمان !

ترس هایم را تنها تو از من بگیر

حال که زمان ، در آغوش تو ایستاده است

تنها کلام تو نبض این ثانیه هاست

و صدای تپش قلب من

که برای اولین بار، گرمای احساس تو، آن را به زندگی بازگرداند

براستی میدانی چه با دلم کردی؟

نه ...  تنها من از این روزهای خود باخبرم

تو از اعماق این دریای پرتلاطم، چنان طلوع کردی

که هیچ خورشیدی توان رقابت با گرمایت را نداشت

خودت شاید کوچک بپنداری

اما من... میدانم که برای روزهای خسته از تکرار من و دریا و خورشید

تنها تو با دل دریاییت امان بودی

نه هیچ خورشیدی با غروبش

نه هیچ ستاره ای با مرگش

و نه هیچ موجی با بلندای خروشش

تو را از من، و مرا از تو نخواهد گرفت

ما ابدی خواهیم شد در این لحظه ها

و تا احساس زنده است، زنده خواهیم ماند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۱ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |