الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

نرم نرمک زیر پوست ظریف بدنم نفوذ کردی... هیچ امانم ندادی تا بپرسم "راهت به کجاست؟"

آرام و بی صدا جا خوش کردی در گوشه ی زیبایی که برای خودت برگزیدی... جایی در اعماق قلب من، که تنها شایسته ی تو بود.

تو با آمدنت غم همیشگی کودکم را که عمری با او خو کرده بود زدودی و در عوض شادمانی ای که عمری از او گرفته بودم، باز پس گرفتی... کودک من در دستان تو آرام گرفت... و من... و تو...

----------------------------

اینجا هیچ چیز سیاه نیست... نه تو... نه من... و نه پنجره ها...

چشمان ریز بین تو ندیدند سپیدی آسمان خلوتمان را...؟

باورم نیست که تو باشی و ذره ای گرد بر ذهن هیچ کداممان...

طاقتم نیست غم در چشمان تو باشد و عاملش من...

میدانم نه تو بیچاره ای و نه چشمانم آلوده به گناه...

----------------------------

تو همیشه قدرتمند خواهی ماند... و من با تکیه بر ساقه ام ، گل خواهم داد.

نسیم خواهد وزید... آفتاب خواهد تابید... و سیاهی شب خلاصه خواهد شد در سیاهی چشمان من با امید به آفتاب صبح فردا...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٤ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |