الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

حوصله ی زندگی ندارم...

دوست دارم چند روز به زندگی بدون تو و اون و همه ی این مترسک های آدم نما زندگی کنم...

دلم به شدت مسافرت می خواد... مسافرتی که برای تصمیم گیری اش نیازی به اجازه گرفتن نداشته باشم...

اصلاً دلم می خواد همین امروز بمیرم...

باور میکنی هیچ تعلقی به این زمین خاکی ندارم؟

البته...

یه حس متضادی هم دارم...

یه تعلق خاطر خاص به بعضی نوشته ها... به بعضی عکس ها... به بعضی جاها...

ولی بازم...

همون مردن رو ترجیح میدم ...

به این زندگی ای که باید نگران لطف دیگران باشی که شاید فرداش به جاش هزار جور توقع جور واجور ازت داشته باشن...

یا مثلاً... از ترس یه عالمه کاری که دلت می خواد رو نتونی انجام بدی...

...

تب دارم...

داغم ...

فکر کنم دارم هذیون میگم...

کاش میشد برم بمیرم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |