الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

داشتم بلند بلند فکر می کردم

بهش میگم از روزهایی که تازه به اومدنشون امیدوار شدم...

روزهایی که همین یک سال پیش اونقدر ازم دور بودن که الآن با یادآوری حس اون روزهام ، دلم برای غصه هایی که خوردم می سوزه...

باهاش حرف میزنم... درسته که این اتفاق خیلی به ندرت می افته ولی همین "ندرتاً" بودنش هم برام آرزو بود تا همین چند وقت پیش...

باورم نیست که اتفاقی باشه... باورم نیست که تو یک شبه تغییر کرده باشی...

اما می دونم چیزی درونت اتفاق افتاده... یه اتفاق مهم...

حتماً خواست خدا بوده که زندگی من این گونه رقم بخوره... اما می دونم خواست درونی خودت هم بوده که تغییر کنی...

گل من...  ممنونم از اینکه به حرف هام گوش کردی...

ازت عاجزانه می خوام که کمک کنی ... به بهتر شدن این رابطه... به تجربه ی دوطرفه ی عشقی که لایقش هستیم...

خیلی دوستت دارم... خیلی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |