الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

-  این چند روز نوشتنی زیاد داشتم اما چون قول دادم به همسرم که غمناک ننویسم ، نوشته هایم در ذهنم محبوس شد و ...

- این روزها فکر می کنم به اینکه " همه چیز خوب خواهد شد ... همه چیز به خوبی خواهد گذشت ..." و اینگونه طی می شود این روزها ...

- مرواریدها را صدفشان تاب نگهداری نیست ... کجاست آن پیرمرد  که به دنبال مروارید می گشت ؟

- کتاب باز می کنم ... کتابی که برای این روزها نوشته شده ... ده ها جمله و متن ... هیچ یک آرامم نمی کند ... مگر این که می گوید : "آن گاه که همه چیز به شکلی بازگشت ناپذیر وحشتناک م نماید ، آن گاه که همه چیز ترسناک می نماید ، آن گاه که همه چیز عالی ، با شکوه و اعجاب انگیز می نماید ، در درونت این کلمات را زمزمه کن : به مسایل تنها به میزانی که لازم است بها ده و نه بیش تر از آن."

- گفتنی ها کم نیست ... کاش می توانستم بگویم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |