الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

می خواهی دروغ بگویی ... نمی توانی ... این بار دیگر نمی توانی ...

می خواهی "باور" همیشگی را به گفته هایش داشته باشی ، ... نمی توانی ...

گاهی چقدر یک خیال ساده ، سخت می نماید ...

سخت می شود نوشتن از آنچه می بینی پیش چشمت و باور داری تک تک لحظه هایش را ... و لمس می کنی ذره ذره ی تصاویرش را ... تصاویر واضحی که به سرعت باور نکردنی از مقابل نگاهت می گذرد و این تویی که تمامش را با جزئیات بیش از پیش به یاد می آوری ...

جمله هایی را می شنوی که آرزوی شنیدنش ، آرزوی چندین و چند ساله ات بوده ... و باورشان می کنی چون انتظارت را به سر آورده اند ... و در دلت  آرزو می کنی که زندگی دکمه ی بازگشت داشته باشد ...

سنگ دل می شوی ... چون تنها "تو" مهمی ... چیزی که تا امروز به آن لحظه ای هم نیاندیشیده ای ... خوشبختی لحظه ای را یک "آن" می فروشی به لحظه های گذشته و حال و آینده ... "حال" یی وجود ندارد ... تو در خیال آینده ای ...

پوچ می شوی وقتی لاک و مهر قرمز رنگ "هرگز" را بر پیشانی اش می بینی ... و سقوط می کنی ... تا سرحد مرگ ... آنجا که مرزها به معنای دیگرند ... ناگهان چنان رها می شوی که گویی دوباره متولد شده ای ... اینجا لذت ها هم از جنس دیگرند ... تو از جنس دیگری ... و من آنقدر این طعم جدید زندگی را دوست دارم که تجربه ی توقف این احساس برایم مرگ دوباره است ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |