الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

امشب انگار با حس همیشه ام متفاوت بود ... همیشه در این شرایط ...

حسی که از بیرون به روحم نفوذ کرد و انقباض درونی سینه ام را به همراه داشت . تنگی نفس ارمغان این شرایط بود...

مثل کودکی ام ، دلم نوازش دست های مهربان مادرم را خواست ... بازگشتم به دوران خوش کودکی و اشتیاق درونی برای تجربه ی همه چیز  ...

امشب باز هم مثل کودکی ام ، اشتیاق داشتم برای تجربه ... تجربه ی گذشته ی تو! این بار هم ، حس تنگ شدن مجرای تنفسی به سراغم امد و کم کم صدای خس خس ...
این بار اما از تجربه ام پشیمان نشدم ... شیرینی تجربه ام از تلخی طعم نفس هایم لذت بخش تر بود ...

تنها دست های مهربان مادرم کم بود...

به سرفه افتادم ... صدای ثانیه ها و صدای خس خس گلویم هماهنگی عجیبی داشتند ... مثل طوفان و صدای باران ناگهانی آمدند و همراهم شدند .. من بودم زیر ضربات قطره های باران ...

و تو مثل همیشه کم بودی ... کم بودی در لحظه های من ... من بودم تنهای تنها ... و صدای تکرار اسم تو که زمزمه میشد در هیاهوی امشب ...

من بودم و تنها خاطره ای از هلال روشن ماه بین درختان لخت پاییزی ... نبودی ... تو ...

کم کم باران قطع شد ... و طوفان ایستاد ... من ماندم و حس کند و دردناک نفس ها ...

همه چیز ایستاد ... حتی نوای زمزمه ها

من ماندم و سکوت و تنهایی

من و مداد و این برگه ی خالی ...

الآنی-19/08/1389   '00:20  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |