الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

خیلی خوشحالم که بالآخره بعد از کلی وقت که دلم سفر می خواست ، تونستم برم ...

تجربه ی جالبی بود ... با مامان و خاله ها و خواهر و خواهر زاده و مامان همسر !

نمی دونم خودم تونستم به این موفقیت دست پیدا کنم یا بقیه هم همکاری کردن ولی هرچی که بود بهتر از حد تصور بهم خوش گذشت!

یه مسافرت عالی که شامل همه چیز بود ...

کلی روحیه ام عوض شد ...

کاش میشد دو ، سه ماه یک بار همچین مسافرتی رفت...

یه چیزی شبیه به داستان توی مسافرت نوشتم که دلم خواست بذارمش اینجا...


حس خوبیه اومدن اینجا ... حس اینکه برای دعا و فکر کردن حرکتی کردم ... اومدم اینجا که به زندگی فکر کنم ... به کارهایی که انجام دادم وندادم...به آینده ای که می سازم با رفتار خودم ... فکر می کنم به خیلی چیزها ... به اینکه دنیای درستی از اونچه باید می ساختم توی ذهنم ساختم ، یا نه ؟!

نماز جماعت مغرب و اعشاء رو خوندیم ... جا تنگ بود ... هر کسی یه چیزی می گفت .. به کمی جا غر می زد ... خواهش و التماس داشتند برای اینکه جا بهشون بدیم ... دلم نمی خواست وسط نماز فکر پی این باشه دست و بال نفر بغل دستی ام له نشه ... به همه گفتم که جا نیست .. خب دروغ هم نگفتم... جا نبود !

صدای مؤذن بلند شد ... منتظر شنیدن "قد قامت" مؤذن بودم که یه خانمی از پشت سر صدام زد .. برگشتم ... با قیافه ای نه چندان خیرخواهانه گفت: "وسط نماز عذاب وجدان ولت نمی کنه" !

بدون هیچ عکس العملی برگشتم و سعی کردم گوشم به صدای اقامه باشه ...

از صدای هم همه کم شد تا اینکه به سکوت خوبی رسیدیم ... از خودم راضی و خوشحال بودم ... از اینکه دارم بعد از مدت ها نماز جماعت می خونم ... رکعت اول تموم شده بود که یه نفر به زور بین من و نفر کناری جا کرد ... تو دلم گفتم شاید فرشته ی آسمونی برای درمان عذاب وجدان من بوده ...

تمام مدت توی فکر له نکردن سر نفر پشتی بودم ... از قضا هر بار هم باهاش برخورد داشتم ...

بالآخره نماز تموم شد ...

هوس کرده بودم دعای کمیل رو بخونم که از تمام دعاهای دیگه بیشتر دوستش دارم ... وسطای دعا کمیل ، توی حس و حال خوشی با خدا بودم ...

 خدایا ببخش آن گناهانى را که پرده عصمتم را مى‏درد
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من کیفر عذاب نازل مى‏کند
خدایا ببخش آن گناهانى را که در نعمتت را به روى من مى‏بندد
خدایا ببخش آن گناهانى را که مانع قبول دعاهایم مى‏شود
خدایا ببخش آن گناهانى را که بر من بلا مى‏فرستد...

یکدفعه شنیدم یه نفر هراسون داره میپرسه "امروز چند شنبه است؟"

سعی کردم تمرکزم رو از دست ندم ... فکر کردم لابد بقیه جوابش رو میدن ...

دوباره سؤالشو تکرار کرد ... سرم رو بالا گرفتم و دیدم ظاهراً داره از من میپرسه ... اشاره اش هم به طرف کتابیه که دستمه ... تازه منظورش رو فهمیدم! گفتم امروز چهارشنبه * است ... توش نگاهش خونده بودم ... سؤال بزرگی توی ذهنش ایجاد شده بود ... هنوز نگاه پرسشگرش به سمت من و کتاب بود ... برای رفع کنجکاوی اش گفتم : " من دعای کمیل رو دوست دارم ...! "

لبخند زورکی ای زد و قبول باشه ای زیر لب گفت و به دعا خوندنش ادامه داد.

توی ذهنم این سؤال همیشگی تکرار شد ... اگه واقعاً دنیا و آخرت و دعا و زیارت به همین معنایی باشه که این جور آدما تصور می کنند ، جای من کجای  جهنم میشه ؟؟؟

--------------------------------------------------

* - از این و اون شنیده بودم که هر روزی یه دعایی داره! ظاهراً دعای کمیل رو باید پنج شنبه ها خوند!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |