الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

همچین بگی نگی شاکی ام از آدما ...

می دونم که برای زندگی بهتر ، دوست داشتن همین آدما لازمه ولی بعضی وقتا انگار ظرفیت آدم پرمیشه ...

دلم می خواد برم چند روزی توی طبیعت ... از دست خودم و آدما خلاص بشم ...

از دست توقعاتشون ... از دست ناراحت شدنای دم به دمشون ... از دست حرفای مذخرفشون ...

اصلاً کاش میشد یه هفته درمیون بیام سر کار ...

از بوی دلار و ریال و چک پول و همه ی اینا حالت تهوع بهم دست میده ...

از صبح اول صبح باید صدای مشتری ها تو گوشم باشه ... باید با اینکه عصبانی ام ، تو روشون نگاه کنم و با خوشرویی بگم سلام!

گاهی اینقدر تصنعی لبخند می زنم که خودمم بدون آینه ، می تونم صورت بی حس خودمو ببینم که انرژی منفی به اطراف پخش می کنه ...

دوست ندارم بهم بگن تازه اول جوونی باید خوش باشی ... دوست ندارم بشنوم این روزا که حق با طرف مقابله ...

دوست دارم یکی بشینه کنارم و همش کارای امروز و دیروزم رو تآیید کنه ...

دوست دارم بشم فرمانروای زندگی ام ...

این روزا همش فکر می کنم به آینده ای که نیومده ... به پیش بینی های خودم و دیگران ... به خوشبختی و بدبختی ... به اینکه نکنه یه روزی دیگران فکر کنند خیلی خوشبختم و خودم حس بدختی داشته باشم ...

فکر خیلی چیزا میاد تو سرم و دوباره قدم به قدم برمیگرده توی همون غبار توهمی که بود ...

بوی بارون دیشب و عطر درختای پارک ملت رو امروز صبح دوست داشتم... شاید تنها چیزی بود که باعث شد این خیالات به هم ریخته رو ثبت کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |