الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

تجربه کردن زندگی حس نابیه که میشه هر لحظه تجربه اش کرد... فقط کافیه حواست بهش باشه...

کافیه نگاهی که به آدما داری نگاهی شبیه به نگاه نویسنده ها به آدمای اطراف باشه...

کافیه دقت کنی ، یه کمی ، به آدمایی که مقابلت هستن ...

توی محل کار من آدمای مختلفی این روزا رفت و آمد دارن... که فقط وجه اشتراکشون اینه که می خوان به هر قیمتی که شده ارز بخرن ...

یه آدمایی هستن که هرروز میبینمشون ... هرروز به میزان جیره ی تعیین شده ی بانک میان و ارز میگیرن... صبح زود میان و تا آخر وقت هم هستن ... خیلی داد و بی داد نمی کنن اما اونقدری هم که سعی دارن نشون بدن مظلوم نیستن ...

یه آدمایی فقط یک بار میان ... خودشونو محق می دونن که بیش از جیره ی تعیین شده ارز بگیرن... معلوم نیست دلیل خریدشون توی این شرایط چیه ... فقط میان میگیرن و میرن...

یه آدمایی میان ... خودشون و کل اعضای خانواده... با نام خانوادگی مشترک... گاهی از صبح زود میان تا ساعتی بعد از ساعت کاری...

یه آدمایی مسافرن ... نیاز دارن که ارز بگیرن... اما می مونن توی فشار جمعیت ... جمعیتی از همین آدمایی که دسته بندی شون کردن ... این آدما گاهی خیلی معصوم نگاهمون می کنند... گاهی عصبانی هستن چون تلقی شون اینه که وظیفه ی ماست که به اونا در اولویت ارز بدیم...

من می مونم توی  این فشار جمعیت و سنگینی کار و فکر ... فکر ... فکر ...

فکر روزهای زندگی ام که داره با این وضع میگذره...

فکر آینده ام ...

فکر جسمم که احتیاج به رسیدگی بیش تر داره ...

فکر روحم که احتیاج به سفر داره و هیچ شرایطی برای این  سفرمحیا  نیست...

هر روز صبح به شروع مجدد فکر می کنم به یک لبخند دوباره ی خورشید ... به امید دیدار دوباره ی درختای بلند خیابان ولیعصر ... به امید حس تازه ی زندگی ...

زندگی رو دوست دارم ... به همین شکلی که هست....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |