الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

یک ماه بیش تر شد که من اینجا چیزی ننوشتم...

از بس که سرم الکی الکی شلوغ شده!

ما رسماً خونه دار شدیم ! حس جالبیه ... اینکه همه چیز یه خونه مال خودت باشه... بدونی که مسئولیت داری و یه کارایی رو اگه خودت انجام ندی هیچکی انجام نمیده!

گاهی برام خیلی سنگینه که یه کارایی صرفاً به عهده ی منه ! مثل جمع و جور کردن خونه! همسرم هم براش خیلی کارا طبق عادته ... و این گاهی یه کم اوضاع رو سخت می کنه!

اما در کل جالبه زندگی این مدلی!

یه نکته ی ناراحت کننده برام اینه که قبلاً فکر می کردم منم مثل مامانی و خواهرام حتماً دستپختم خوبه اما الآن که چند باری غذا درست کردم حسابی ناامید شدم ! نمی دونم چرا حس می کنم غذاهام خیلی بی مزه اند!

هی می خوام بگم که پاییزو دوست ندارم... اما درست همون لحظه که می خوام بگم از عصرهای دلگیر پاییزی و سرمایی که نم نم وجودمو میگیره خوشم نمیاد ، یاد صدای زیبای برگ های خشک می افتم...و یاد اینکه همسرم متولد این فصله...

بی حوصله ام برای نوشتن... حیف...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |