الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

آفتاب را به چشم هایم راه نمی دهم ؛

و تو را به ذهنم ...

تا فراموش کنم اشعه ی خورشید ؛

و حرف های پر امیدت را ...

پاک می کنم خاطرات روشنی ؛

و گرمی دست هایت را ...

و باز می گردم به روزمرگی روزها و تکرار یکی پس از دیگری شب ها ...

بازگشتی که باید باورش کرد ، حتی به سختی ...

و باید ساخت با جنس دیگری از خوشبختی ...

و این گونه باید جور دیگری زیست و با لحنی متفاوت گفت:

سلام زندگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |