الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

همسر مریض شده  و طبق معمول من تحمل دیدن اینکه درد داشته باشه ، ندارم...

دیشب تا صبح مثل " جون به سر " ها خوابیدم ... صد بار بیدار شدم و باز دوباره خوابیدم ... و این ساعت لعنتی هر بار انگار ده باره میگذشت ...

دو سال پیش که همسر اینجوری کمردرد گرفته بود ، چند ماه خیلی سخت و غمناک گذشت ...

من نمی دونم چه جوری باید با یه نفر همدردی کرد ولی زندگی رو به کل تعطیل نکرد!

خیلی دلم می خواست که می شد کمکی کنم ... حتی اگه میشد مهربون تر بشم هم خوب بود ... ولی من به جای همه ی این کارا ، عصبی میشم و مثل هاپو بداخلاق ...

کاش زودتر خوب بشی همسر... قول میدم دیگه نذارم ورزش کردن یادت بره ... زودی خوب بشو عزیزم...ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |