الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

امروز از اون روزای ناجور بود. با اینکه وسطای روز خبر نسبتاً خوب ِ آماده شدن ماشینمون توی هفته ی آینده ، بهم رسید ، اما در کل من غمگین بودم.

دیشب توی همین شهر خودمون که 23 ساله دارم توش زندگی می کنم ، احساس کردم غریب ام و گم شدم.

کلاً دلگرفته و دلتنگ ام.

دلتنگ برای خواهرم که اگه پیشم بود ، مثل قدیما تک تک لحظه هام جور دیگری رقم می خورد.

دلتنگ برای مامان و بابا و خاله که زندگی جمعی و دور همدیگه ی همیشگی مون ، خلاصه شده به هفته ای یکی دوبار اونم چند ساعت.

دلتنگ برای دوستم که این روزها همه اش کنار خودم تصورش می کنم ... با این خیال که یک روزی خواهد رسید که باز با هم و با دغدغه ی مشترک باشیم.

نمی دونم چه آزاریه که من دوست دارم به خودم وارد کنم ... لذت می برم از یادآوری تمام لحظه های غمگین و گاهی شاد ام!

( امروز نه تنها من پوف بودم، بانکمون هم پوف و خلوت و کم مشتری بود! )

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |