الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

تا حالا شده یه چیزی رو بذاری و بری؟

تا حالا شده یه تیکه از وجودتو جایی جا بذاری؟

تا حالا شده حس کنی یه تیکه از روحت کنده شده؟

حالا همه ی این اتفاقات برای من افتاده ...

رسیدن به آرزوی چندین و چند ساله ی خانوادگی ...

برای من درکش خیلی دور از باوره...

مثل یه مامان خیلی مهربون ما چهار تا رو به دنیا آورد و بزرگ کرد ...  مدرسه رفتن مارو نظاره کرد ... شاهد دانشجو شدن همه ی ما بود و بعد یکی یکی نشست و دید که ازدواج کردیم و رفتیم و ...

حالا این بار این ماییم که باید از دور ببینیم فرسوده شدن ذره ذره ی وجودش رو ...

آره ... اون خونه ی پدری ما بود و پر از خاطرات شیرین و گاهی هم تلخ ...

خشت خشت اون خونه پر بود از حس خوب  وفاداری و حالا ما آدم هاییم که بی وفایی می کنیم و تنهاش میذاریم ...

تمام اتاق هاش ... آشپزخونه اش ... تک تک کمد هاش ... تمام اون 200 و خورده ای متر مربع برای ما پر از خاطره است ... و برای من که همیشه با خاطراتم زندگی می کنم ، غیر ممکنه که فراموششون کنم ...

خونه ی دوست داشتنی ما ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |