الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

می بینی ؟ می بینی هوار شدن دیوارها را بر سرم؟

می بینی پنبه های نرمی را که توان آجر و سنگ شدن داشتند؟

می بینی می توانند از نسیم ، طوفانی بسازند ، سهمگین ؟

می بینی نمی توانند سکوت خلوتمان را تاب بیاورند؟

میبینی طعم ِ تلخِ این کوره راه کلمات را هم بر ما نمی بینند؟

می بینی چگونه آرزوهای پوشالی مان هم ، مجال ِ به واقعیت پیوستن نمی یابند... تا این گونه آوارشدن رنگ های لطیف ِ سبز و آبی ، نه یک شبه ، بلکه به مرور زمان ِ نفرین شده ی این روزها و این هفته ها ،تیره و تیره تر شوند...

خواستم بگویم "کاش"...

ولی دیگر روزنه ای نیست که حتی کلمات توان ِ یافتن معنایی از تولد و امید ، یابند.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |