الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

 در روز دوشنبه 27 مرداد 1365 ساعت 14:10 به دنیا اومدم!
چهارمین فرزند خانواده و سومین دختر بودم و از تمام نوزادهای بیمارستان بلند قدتر و از تمام برادر و خواهرهام زشت تر!!! ( البته همون موقع بابام گفتن که بعداً از همه شون خوشگل تر خواهم شد!از خود راضی )
اولین سال تولدم به خاطر فوت مادر جون ( مامان ِ مامانم ) تولدی نداشتم .ناراحت
دومین سال هم در ادامه ی همون اتفاق ...
اولین سالی که تولد داشتم - خاطره ی کمی هم ازش دارم – سال 1368 ، تولد 3 سالگی ام بود! کیک تولدم روش یه سبد گل داشت که دقیقاً لحظه ی خریدش رو یادمه!چشمک
جالبه که از تولد 4 سالگی ام هیچ خاطره ای ندارم! فقط از عکس های موجود می تونم بگم لباسم سبز روشن بود و مهمون های تولدم همه بچه های کوچولوی فامیل!
تولد 5 سالگی ام به نسبه خیلی مفصل بود!لبخند کیک اش رو داداشی ام درست کرده بود! ٢ طبقه و کاکائویی بود! مزه اش هنوز یادمه! خوشمزهفوق العاده بود! کلی هم مهمون داشتیم! این بار مامان و باباهای اون بچه های فامیل هم بودن! اون سال کادوهای خیلی خوبی هم گرفتم! مثل "گاز" اسباب بازی که عمو ام توش چراغ واقعنی کار گذاشته بود و یخچال که عمو کوچیکم بهم داد و سری کتاب های "قصه های من و بابام" که عمه وسطی ام برام آورده بود و بعدها که سواد دار شدم بیش از 100 بار هر کدوم از قصه هاشو خوندم!یول
تولد 6 سالگی ام مفصل نبود! ولی از مامان و بابا و داداشی و خواهرام عروسک و کالسکه اش و این چیزا کادو گرفتم و خیلی دوستشون می داشتم!
تولد 7 سالگی ام 2 بار برگزار شد! یه بار با کویریات تولد گرفتم توی خرداد ماه ! و 2و3 تا از دوستای منم اومدن تولدم! بعدشم روز 27.5.1372 ، کویریات و داداشی برام کیک ساده اسفنجی پختن و با چند تا از فامیل و 2 تا عروسک ، تولدم شکل گرفت!
تولد 8 سالگی هم مثل سال قبل! این بار خرداد ماهش مفصل تر بود! 4و5 تا از دوستام اومدن و کلی شاد شدم! و دیگه سر موقع اش تولدی نداشتم و فقط از مامان اینا کلی خمیر آریا کادو گرفتم که خیلی هم خوشحال شدم!
تولد 9 سالگی ، مختصر و مفید با خانواده ی درجه ی یک برگزار شد! کیک تولدم رو هم خودم و کویریات پختیم!
تولد 10 سالگی ام تمام بچه های کلاسمون رو دعوت کردم و فقط 2 نفرشون اومدن!!! آخکلی شام اضافه اومد! کیک تولدم هم پیانو بود و من خیلی براش ذوق داشتم!
واسه جبران ضرر های سال قبل تولد 11 سالگی ام بسیار مفصل برگزار شد! عاشق کیک اون سال تولدم بودم! کلاً خیلی خوش گذشت! همه ی فامیل بودن و تازه نوازنده ی ارگ هم داشتیم!!!
12 سالگی باز خانوادگی تولد داشتم! ولی مامانی برام کیک گرفت که شکل همبرگر بود !!!
تولد 13 سالگی ، 13 تا شمع گذاشتم روی کیکی که شکل ساعت بود و ساعت تولدم رو نشون میداد و عمه ام خیلی خوشمزه و خوشمل پخته بود!
تولد 14 سالگ
ی ام با دوستایی برگزار شد که هنوزم بین دوستای خوبم هستن! روی کیک ام خرگوش کوچولو داشت!
تولد 15 سالگی دوستانه با کیک بزرگ کاکائویی قلبی ... اولین سالی که بریدن کیک برام معنی خاصی می داد!
تولد 16 سالگی ام دوستام کلی بودن و بهترین هدیه ام رو کویریات داد... یه کارت اینترنت  1 ماهه نامحدود ، که کلی باهاش حال کردم!!!عینک
17 سالگی ام کنکوری بودم و تولدم هم دوستانه بود.
تولد 18 سالگی ام  خیلی برام مهم بود... فکر می کردم خیلی بزرگ شدم! مژهکلی هم تغییرات ظاهری ایجاد کردم که به این حس کمک می کرد!!! کیک ام هم عدد 18 بود .... عکس های این سال تولدم سوخت و من خیلی به خاطرش غصه خوردم!
19 سالگی دو بار تولد گرفتم! یک سری با دوست های دانشگاهم توی گردباد و یک سری با دوستای قدیمی ام توی کافی شاپ غروب! هردوتاشو خیلی خیلی دوست می داشتم و توی عکس هاش از همیشه خوشحال تر بودم! قلببا اون روسری آبی ... و خنده های از ته دل ... عکس های سانازی ... بی هوا ... اولین باری که فکر کردم بد نیست توی عکس ها بخندم!نیشخند
تولد بیست سالگی ام خیلی جالب بود و باز متفاوت! کیک ام و وسایل پذیرایی که همه اش سیندرلا بود!!! و کادوهای خوب اون سال ...خیال باطل
تولد بیست و یک سالگی ام خیلی غمگین بودم و تلاش کردم شاد باشم! یه تولد خانوادگی داشتم توی خونه ی خواهر بزرگم که تازه عروس شده بود ! یه تولدم توی کافی شاپ با مهمون های عجیب و غریب و کیکی که همه اش رو خودم پختم!خوشمزه
تولد بیست و دو سالگی ام رو هیچ فکر نمی کردم نامزد داشته باشم و کیک تولدم رو برام با عکس خودم داشته باشم! از خود راضیکلی خوب بود کنار دوستای خوبم و نامزد مهربونم!
امسال هنوز تولد نداشتم ... ولی همسرم تلاش کرد حالا که پیشم نیست اینقدر بهم تبریک بگه که جایی برای غصه خوردن برای من نمونه!!! البته تلاش دوستم –مریم- رو هم نمیشه نادیده گرفت!!!
تمام این سال ها ... گذشت و من رسیدم به اینجا ... امسال درسم تموم شده ، ازدواج کردم و به طور رسمی وارد مرحله ی جدیدی شدم ... خدارو شکر می کنم که همه چیز خوبه و فقط کافیه من مصمم و با انگیزه شروع کنم ...


خدایا به امید تو ...







 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |