الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

از خواب های من برو

ای زنده و سراپا حضور

کابوس نداشتنت ایستاده، تمام قد

و حسرت زندگیِ رویایی ام باتو

پاک نمیشود یک لحظه از پشت پلکانِ خسته ام

یخ بسته حسرتت انگار این روزها

بر پیکر سرد و بی روحِ جسم من

بس است برو این بار

تا توان فراموشی بیابم از نداشتنت

قصه است این خوشبختیِ نداشته ام در کنارِ تو

خواهم گفت دیر یا زود برای تمامِ عروسکانِ زمین

خوب میدانم که تا همیشه خواهند خوابید در حسرت هم آغوشیشان با آغوشِ همیشه مهربان و آرامبخشِ تو

از خواب های من برو… 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٥ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |