الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

قسمت هفتم

سه ماه سوم بارداری لحظه به لحظه هیجان دیدن پسرم بیش تر میشد. آخرین روزهای سرکار رفتن قبل از زایمانم سخت بود . دلم نمیخواد کسی رو نفرین کنم ولی ته دلم انگار نمیتونم ببخشم همکارها و بخصوص معاون شعبه بازار رو که با علم به شرایط من، باز هم تا روز آخر اونقدر عذابم داد.

بیست و دوم مرداد، آخرین روز کاریم بود… صبح بیدار که شدم، همسرم هم بیدار شد و ازش خواستم ازم فیلم بگیره. کپل خنده داری شده بودم که به سختی پله های خونه و مترو رو بالا پایین میرفتم.

بالاخره مرخصی زایمان شروع شد. فکر میکردم خیلی کارهای توی یک ماه باقی مونده انجام میدم ولی در واقع فقط تونستم یوگام رو هفته ای سه بار برم و بیش تر استراحت کنم.

تولد بیست و نه سالگیم با همسر و پسرک تووی دلم جالب تر از هرسال گذشت. قرارداد یکساله ام همون روز رسید و مجبور شدم برم شعبه و امضاءش کنم. نهار با همسر رفتیم چلوکباب شمشیری و بعدش کلاس یوگا رفتم و به بچه ها بستنی دادم! مهمونی تولدم رو کنسل کردم چون توان پذیرایی از مهمون نداشتم ولی با تلاش همسر برای خوشحال کردن من، خواهر بزرگم و یکی از دوستام برای دیدنم اومدن و همسر هم پیتزای مخصوص سرآشپز پخت و اینجوری وارد سی سالگی شدم!

آماده کردن اتاق رایان یکی ازشادترین و هیجان انگیزترین کارهای ماه آخر بارداریم بود.

همسرم تصمیم گرفت اتاق پسرمون رو خودش رنگ بزنه. رنگ پیشنهادی من سبز روشن بود و سفید. بعد از دوبار رنگ زدن بالاخره رنگ مورد نظر دراومد ! پنجره اتاق پسرمون رو دوجداره کردیم و کم کم تخت و کمدش هم اومد و فقط منتظر رسیدن لباس ها و کالسکه و کریر و سایر خورده ریزها بودیم که قرار بود مامانی و بابایی بیارن!

اول شهریور مامان اینها بعد از سه ماه از پیش الهه اومدن و فقط شش روز فرصت بود تا زایمان خواهر بزرگم. باید اتاق رایان چیده میشد و کم و کسری ها خریداری میشد و همه چیز حاضر و آماده برای اومدن پسرم.

ششم شهریور برای چهارمین بار خاله شدم. این بار خاله ی یه پسر گرد و قلمبه و سفید. خداروشکر صحیح و سالم به دنیا اومد. ولی خواهرم به علت سزارین خیلی اذیت شد و درد داشت. وقتی میدیدمش که روزهای اول بعد از به دنیا اومدن پسرش، توانایی انجام کارهای خودش و نوزادش رو نداره، هر لحظه بیش تر روی تصمیمی که برای زایمان طبیعی گرفته بودم،مطمئن میشدم.

روزهای آخر باهیجان خاصی میگذشت… هر لحظه شرایط و حال و احوالم رو رصد میکردم… فشارم رو میگرفتم و جالب بود که هفته های آخر بطور طبیعی فشارم بالا رفته بود و این یعنی بدنم داره خودشو آماده میکنه برای تحول بزرگ… پاها و دستام خیلی ورم کرده بودن و به سختی کفش میپوشیدم… ولی هیچ کدوم از این سختی ها باعث نمیشو عجله داشته باشم برای تولد پسرم. دوست داشتم تک تک ثانیه ها رو زندگی کنم و از باردار بودنم، از اینهمه نزدیک بودن پسرم، از آخرین روزهای دوتایی بودن با همسرم (به طور بالفعل) لذت ببرم.

نوزده شهریور تولد بابایی بود. از نصفه شب احساس کردم دردهای خاصی توو کمرم و زیر دلم میگیره و ول میکنه… سه روز به تاریخ زایمان تعیین شده مونده بود و ممکن بود هرلحظه پسرم تصمیم بگیره و بیاد… بابایی خیلی دوست داشت پسرم توو همون روز به دنیا بیاد و من راضی بودم به رضای خدا…

بخاطر دردهایی که داشتم، کلاس یوگا نرفتم و نهار خونه ی مادرشوهر بطور اتفاقی خورشت کرفس خوردم و بعداً متوجه شدم اثر خوبی برای زیاد شدن انقباضات رحمی داشته! شام به مناسبت تولد بابایی همه خونه ی بابایی و مامانی بودیم و شب موقع خداحافظی به همه گفتم که فردا رایان به دنیا خواهد اومد… مامانی توو چشمام نگاه کرد و گفت بعید میدونم هنوز چشمات نزاییده! خودم ولی یه حال عجیبی بودم… نمیدونم بی قراریم بخاطر درد بود یا هیجان … شب تا حدود ساعت دو نیمه شب تمام فیلم های مربوط به زایمان طبیعی رو نگاه کردم و حرکات آرامش بخشی که قرار بود همسر انجام بده برای کمک به من در آخرین ساعات پیش از زایمان؛با همسر دوره کردم… درد نمیذاشت بخوابم… این پهلو و اون پهلو میشدم… به صبح فکر میکردم… برای تجربه ی درد زایمان و نتیجه ی زیبای اون، یعنی در آغوش گرفتن پسرم، سر از پا نمیشناختم…

ساعت نزدیک طلوع  آفتاب… دردم آروم شد و من نفهمیدم چطور، خوابم برد….

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |