الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

جمعه بیستم شهریورماه نود و چهار

ساعت حدود 9 صبح یکدفعه از خواب پریدم. همسر کنارم نبود. طبق معمول از من زودتر بیدار شده بود و پای لپ تاپ خودشو مشغول کرده بود. همون طور که دراز کشیده بودم صداش زدم… بهش گفتم که هیییییچ دردی ندارم و حس میکنم رایان تکون نمیخوره… نگران بودم… سعی کرد آرومم کنه … برام صبحانه حاضر کرد. از جام که بلند شدم یکدفعه توو دلم یه چیزی انگار خالی شد… بله کیسه آبم سوراخ شده بود. نتونستم چیزی بخورم. به مربی یوگام که ماما هم بود و بخاطرش تصمیم گرفتم بیمارستان یاس سفید زایمان کنم، مسج زدم و شرایطم رو توضیح دادم. بهم گفت یه چیز شیرین بخور و یک ساعت دراز بکش و سعی کن آروم باشی … شاید کم کم دردها شروع شد. همین کارو کردم… همین طور که دراز کشیده بودم، برای پسرم آخرین جملات پیش از اومدنش رو نوشتم… دلهره ی عجیبی داشتم… اما درد… اصلاً

ساعت از یازده گذشته بود… هنوز خبری از درد نبود. ماما بهم پیشنهاد کرد که صبر کنم  تا درد شروع بشه اما چون حس میکردم رایان تکون نمیخوره ، نتونستم ذهن نگرانم رو آروم کنم و ترجیح دادم برم بیمارستان و ماما هم گفت که به زودی خودشو میرسونه.

نزدیک ظهر بود که رسیدیم بیمارستان. بلوک زایمان بستری شدم توی اتاقی که میشد تووش زایمان طبیعی انجام داد و قبلا یک بار اونجا رو دیده بودم. انقباضات رحم و ضربان قلب پسرم رو چک کردن و خداروشکر همه چیز خوب بود. اما هنوز از درد خبری نبود. پرستارهای بلوک زایمان متفق القول میگفتن که زنگ بزنیم دکتر بیاد و سزارین کنه. برام مسخره بود حرفاشون. نمیفهمیدم چرا اینقدر اصرار دارن به سزارین. با دکتر حسینی که پزشک متخصص زنان بود و دوبار برای آشنا شدن پیشش رفته بودم تماس گرفتن. صبح همون روز از سفر اروپا برگشته بود خسته بود و ترجیح نمیداد همین طوری بدون دلیل بیاد بیمارستان. گفتن خانوم دکتر پیغام دادن که هرلحظه تصمیمش برای سزارین قطعی شد، من میام!

عصبانی شده بودم… من نمی خواستم سزارین بشم و نمیخواستم منو مجبور به این کار کنن. ماما پیشنهاد آمپول فشار داد. با اینکه منو از دردهای غیرقابل تحمل بعد از آمپول فشار ترسونده بودن، ولی بدون تردید پذیرفتم. آنژیوکت وصل شد و قطره قطره سرم وارد بدنم میشد. مامانی و مادرشوهر با اینکه ازشون خواسته بودیم که تا اطلاع ما توی خونه بمونن، دلشون طاقت نیاورده بود و اومدن. مامانم دل نگران شرایط رایان بود. ناخودآگاه تمام تجربه های بدی که از زایمان های ناموفق شنیده و دیده بودیم، جلوی چشممون می اومد و نمیخواستیم درموردشون با کسی حرفی بزنیم. یک ساعت از تزریق سرم برای القای درد زایمان گذشت و خبری از درد و انقباض نبود. ماما اومد پیشم… " عزیزم… دکترها اینجا بیش از این برای شروع درد زایمان با توجه به پاره بودن کیسه آب صبر نمی کنند… " گفتم : " خانم تهرانی… من بالا سر خواهرم بودم موقع زایمان طبیعیش… بیش از دو روز کیسه آبش پاره بود و اتفاقی نیوفتاد تا بالاخره روز سوم با همین آمپول فشار زایمان طبیعی داشت و مشکلی برای خودش و بچه اش پیش نیومد…"

تنها جوابی که داشت…: " اینجا ایرانه… کسی مسئولیت پاره بودن کیسه آب بیش تر از شش ساعت رو به عهده نمیگیره… ما راهی جز سزارین نداریم"

اشک هام امونم نمی دادن… تک تک سلول های بدنم در مقابل سزارین شدن مقاومت میکردن. نمیخواستم…. نمیخواستم سزارین بشم… دلم میخواست جییییغ بکشم و به همه بگم که نمیخوام سزارین بشم…. من تمام این نه ماه با تصور زایمان طبیعی و لذت وصف ناپذیر به دنیا آوردن بچه ام زندگی کرده بودم و نمیخواستم اینطور بی دلیل منو محبور به سزارین کنند.

همسرم اومد دم اتاق… اشک میریختم…. بهم گفت اگه میخوان سزارینت کنن میخوای بریم بیمارستان بهمن (که دوهفته قبل خواهر بزرگم زایمان کرده بود) ؟ گفتم نه… فرقی نداره… حداقل خانم تهرانی اینجاست کنارم.

پرستارها که انگار از اینکه کار روتینشون رو انجام بدن، خوشحال و راضی بودن، سریع آمادگی های لازم برای آماده کردن من جهت بردن به اتاق عمل رو انجام دادن. سوند وصل شد و لباس اتاق عمل تنم کردن و روی ولیچر نشوندن و بردند به سمت اتاق عمل. اشک هام یک لحظه نمی ایستادند… خانم دکتر حسینی رو جلوی در اتاق عمل دیدم. با پوزخند مسخره ای بهم گفت :" اینهمه خودتو کشتی گفتی طبیعی طبیعی، آخرشم مجبورشدی بیای زیر دست خودم واسه سزارین"

دلم میخواست از روی ویلچر بلند بشم و دکترو با تک تک اطرافیان مزخرفی که تأییدش میکردن خفه کنم …

روی تخت اتاق عمل خوابوندنم. دکتر بیهوشی آقای مهربونی بود. سعی کرد منو آروم کنه. اشکهام جاری بودن…  قرار بود اسپاینال بشم. تزریق رو خیلی خوب انجام داد. نسبت به تجربه ی قبلیم از اپیدورال خیلی قابل تحمل تر بود. دستهام رو بستند. دکتر و تیم جراحی اومدن توی اتاق عمل. پارچه ی سبزی دید من رو نسبت به شکم و محل جراحی کور میکرد.

دکتر چند تا نیشگون از زیر دلم گرفت تا مطمئن بشه بی حس شده. هنوز حسش میکردم… به دکتر بیهوشی گفتم و حدس زد بخاطر این باشه که قدم بلنده و میزان معمول دارو برای بی حس شدن تمام قسمت ها کافی نبوده. یک بار دیگه تزریق کرد و این بار بعد از چند لحظه دیگه هیچ حسی توی کمرم به پایین نبود. کم کم آروم شدم … باید میپذیرفتم این لحظات و واقعیت رو… چند لحظه گذشت…دکتر ازم پرسید قراره اسمش رو چی بذارم و وقتی گفتم "رایان" ، با همون لحن تمسخرآمیزش گفت :" همون نجات سرباز رایان؟ "

به زیر دنده هام فشار می آوردن… انگار پسرم جایی گیر کرده بود. نفسم بند اومده بود. بی حس بودم اما فشاری که می آوردن، حس میکردم…. چند لحظه گذشت...صدای گریه ی گرفته ای اومد… چیزی نمیدیدم… دلم برای دیدن پسرم پر میکشید… گفتم بیارینش… میخوام ببینم پسرمو… خانم تهرانی بهم قول داد که الان میاردش…ساعت رو از پرستاری که بالای سرم بود پرسیدم و گفت " پنج و بیست و چهار دقیقه است "... خانم تهرانی از اولین لحظاتش با موبایل شخصیش فیلم گرفت و بعد آورد و گذاشت رو سینه ی راستم… پسرم داغ بود… قدش به طور واضحی بلند بود ولی سرش اونقدری که دکترا پیش بینی کرده بودند ، بزرگ نبود! لب های کوچیکش رو همون اولین لحظات باز کرد و چند لحظه ای شیر خورد… موقعیت قرار گرفتنمون مناسب این کارنبود اما همین هم آرامش خوبی بهم داد… مادر شده بودم… به همین سادگیِ در عین حال سخت… صدای پرستارها توی گوشم هست هنوز… " این خانم ماما توی اتاق عمل چکار میکنه؟ مگه یه زایمان اونم از نوع سزارین چندتا ماما لازم داره؟ کی این خانوم رو راه داد توو اتاق عمل؟" خانم تهرانی با اینکه قرار شد سزارین کنم ودرواقع کاری دیگه نداشت، کنارم موند تا آخر…

بخیه زدن تمام شد. از روی تخت اتاق عمل روی تخت چرخدار منتقل شدم . این بار سخت تر. چون دیگه خودم کمکی ازم بر نمی اومد. به بخش ریکاوری منتقل شدم … حوالی غروبِ روز جمعه… توی محوطه ی سرد ریکاوری… هیچ کسی اونجا نبود… قرار بود فقط چند دقیقه اونجا بمونم… اما بیش از یک ساعت تنهای تنها با حسی شبیه حس برزخ بدون اینکه کسی حالم رو بپرسه اونجا بودم… لرز کردم. دندونهام به هم میخورد. به خودم وعده دیدار پسرم رو میدادم… این تنها چیزی بود که آرومم میکرد. بالاخره پرستارهای مرد آمدن و منتقلم کردند توی بخش. مامانی و همسر و مادرشوهر منتظرم بودند… همسرم ناگهانی توی هون چندساعت کلی تغییر کرده بود… پدر شده بود… پدری که با یک نگاه یک دل نه صد دل عاشق پسرش شده بود… بعد از چند دقیقه پسرم رو آوردند. لباس بیمارستان تنش بود با کلاه سفید و آبی… گذاشتند زیر سینه ام… این بار نگرفت… ناله ی ضعیفی میکرد… پرستار نوزادان خیلی بد اخلاق و بی حوصله بود… گفت سینه رو نمیگیره باید ببریمش توی بخش مراقب های ویژه ی نوزادان… بخاطر بی حسی نمیتونستم سرم رو از روی بالش بلند کنم. در واقع هیچ جوری نمیتونستم جابجا بشم و همین ناراحت ترم میکرد… پسرم رو بردن… به بهانه ی اینکه " ناله داره"

و اینطور شد که شب تا صبح رو با درد وحشتناااااااااک بخیه ها بدون پسرم سپری کردم… دقیقه ها به سختی میگذشتند… دلم میخواست زار بزنم اما ازفرط درد حتی نمیتونستم گریه کنم… نفس هام به سختی میرفت و می اومد. سعی کردم از تمرین های یوگا برای آرامشم استفاده کنم اما حتی تنفس شکمی لحظه ای هم ممکن نبود… به دونه دونه ی اعضای بدنم تمرکز کردم که آرامش رو درونشون حس کنم اما به شکم که میرسیدم آه از نهادم بلند میشد… پرستارها بالای سرم می اومدند و میپرسیدند که درد داری؟ میگفتم خیلی… جوابی که میشنیدم بیش تر جگر سوز بود… اینکه :" طبیعیه… همه ی مادرهایی که بچه هاشون بستری میشن، بیش تر درد دارن…"

میشه گفت اصلا خواب به چشمم نیومد… دررررررد بود و درررررد

ساعت پنج صبح برام چای و عسل آوردند. اولین قطره ایی که میتوانستم بنوشم… کمی نشستم و چای و عسل خوردم. سردرد و حالت تهوع شدید نداشتم و این خوشحالم میکرد. پرستار شیفت صبح اومد و کمکم کرد که بلند بشم و راه برم…

سخت ترین کار اون لحظات همین بود اما وقتی بهم گفت اگر بخوای میتونیم تا بخش مراقب ویژه نوزادان بریم و پسرت رو ببینی، تمام توانم رو جمع کردم که پیش پسرم برم و بهش شیر بدم…. از تختم توی بیمارستان تا رسیدن کنار پسرم، حدود بیست دقیقه طول کشید… سرم گیج میرفت و زانوهام از شدت درد ضعف میرفت اما بالاخره خودمو رسوندم … پرستارهای نوزادان اصلا به حد کافی مهربون و درک کننده نبودند… بعد از کلی غر بهم گفتن که رایان تازه شیرخشک خورده و خوابیده و نباید مزاحمش بشم… خیلی دردناک بود … باید قوی میبودم… من مادر شده بودم…

حدود ظهر دکتر حسینی اومد بالا سرم و حالم رو پرسید. بهش گفتم پسرم توو اتاق عمل و در لحظه ی تولد سالم و خوب بود و حالا بهم میگن باید پنج روز توو بخش مراقب ویژه بمونه . جوابی که داد اینقدر احمقانه بود : " لابد چشم خورده " !!!!

مرخص شدم ازبیمارستان بدون پسرم… درد نفسم رو بریده بود . هرکسی تماس میگرفت که برای دیدنم بیاد دوست نداشتم باهاش حرف بزنم. بدون پسرم من دیدن نداشتم …

دو روز توی خونه به سختی گذشت… تا بالاخره بیست و سوم شهریور ، همسرم و مامانی رفتند بیمارستان و با مسئولیت خودشون پسرم رو مرخص کردند…  حمام کرده بودم و تمیز و مرتب در انتظار پسرم بودم… زنگ در رو زدند… ازشدت درد و فشاری که به بخیه ها می اومد، نمیتونستم بی کمک از جام بلند بشم… همه به استقبال پسرم رفتند دم در… از درد گریه میکردم و پسرمو صدا میزدم… بالاخره بلند شدم و چند لحظه بعد پسر کوچیک و معصومم توی آغوشم آروم خوابیده بود… 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳۱ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

قسمت هفتم

سه ماه سوم بارداری لحظه به لحظه هیجان دیدن پسرم بیش تر میشد. آخرین روزهای سرکار رفتن قبل از زایمانم سخت بود . دلم نمیخواد کسی رو نفرین کنم ولی ته دلم انگار نمیتونم ببخشم همکارها و بخصوص معاون شعبه بازار رو که با علم به شرایط من، باز هم تا روز آخر اونقدر عذابم داد.

بیست و دوم مرداد، آخرین روز کاریم بود… صبح بیدار که شدم، همسرم هم بیدار شد و ازش خواستم ازم فیلم بگیره. کپل خنده داری شده بودم که به سختی پله های خونه و مترو رو بالا پایین میرفتم.

بالاخره مرخصی زایمان شروع شد. فکر میکردم خیلی کارهای توی یک ماه باقی مونده انجام میدم ولی در واقع فقط تونستم یوگام رو هفته ای سه بار برم و بیش تر استراحت کنم.

تولد بیست و نه سالگیم با همسر و پسرک تووی دلم جالب تر از هرسال گذشت. قرارداد یکساله ام همون روز رسید و مجبور شدم برم شعبه و امضاءش کنم. نهار با همسر رفتیم چلوکباب شمشیری و بعدش کلاس یوگا رفتم و به بچه ها بستنی دادم! مهمونی تولدم رو کنسل کردم چون توان پذیرایی از مهمون نداشتم ولی با تلاش همسر برای خوشحال کردن من، خواهر بزرگم و یکی از دوستام برای دیدنم اومدن و همسر هم پیتزای مخصوص سرآشپز پخت و اینجوری وارد سی سالگی شدم!

آماده کردن اتاق رایان یکی ازشادترین و هیجان انگیزترین کارهای ماه آخر بارداریم بود.

همسرم تصمیم گرفت اتاق پسرمون رو خودش رنگ بزنه. رنگ پیشنهادی من سبز روشن بود و سفید. بعد از دوبار رنگ زدن بالاخره رنگ مورد نظر دراومد ! پنجره اتاق پسرمون رو دوجداره کردیم و کم کم تخت و کمدش هم اومد و فقط منتظر رسیدن لباس ها و کالسکه و کریر و سایر خورده ریزها بودیم که قرار بود مامانی و بابایی بیارن!

اول شهریور مامان اینها بعد از سه ماه از پیش الهه اومدن و فقط شش روز فرصت بود تا زایمان خواهر بزرگم. باید اتاق رایان چیده میشد و کم و کسری ها خریداری میشد و همه چیز حاضر و آماده برای اومدن پسرم.

ششم شهریور برای چهارمین بار خاله شدم. این بار خاله ی یه پسر گرد و قلمبه و سفید. خداروشکر صحیح و سالم به دنیا اومد. ولی خواهرم به علت سزارین خیلی اذیت شد و درد داشت. وقتی میدیدمش که روزهای اول بعد از به دنیا اومدن پسرش، توانایی انجام کارهای خودش و نوزادش رو نداره، هر لحظه بیش تر روی تصمیمی که برای زایمان طبیعی گرفته بودم،مطمئن میشدم.

روزهای آخر باهیجان خاصی میگذشت… هر لحظه شرایط و حال و احوالم رو رصد میکردم… فشارم رو میگرفتم و جالب بود که هفته های آخر بطور طبیعی فشارم بالا رفته بود و این یعنی بدنم داره خودشو آماده میکنه برای تحول بزرگ… پاها و دستام خیلی ورم کرده بودن و به سختی کفش میپوشیدم… ولی هیچ کدوم از این سختی ها باعث نمیشو عجله داشته باشم برای تولد پسرم. دوست داشتم تک تک ثانیه ها رو زندگی کنم و از باردار بودنم، از اینهمه نزدیک بودن پسرم، از آخرین روزهای دوتایی بودن با همسرم (به طور بالفعل) لذت ببرم.

نوزده شهریور تولد بابایی بود. از نصفه شب احساس کردم دردهای خاصی توو کمرم و زیر دلم میگیره و ول میکنه… سه روز به تاریخ زایمان تعیین شده مونده بود و ممکن بود هرلحظه پسرم تصمیم بگیره و بیاد… بابایی خیلی دوست داشت پسرم توو همون روز به دنیا بیاد و من راضی بودم به رضای خدا…

بخاطر دردهایی که داشتم، کلاس یوگا نرفتم و نهار خونه ی مادرشوهر بطور اتفاقی خورشت کرفس خوردم و بعداً متوجه شدم اثر خوبی برای زیاد شدن انقباضات رحمی داشته! شام به مناسبت تولد بابایی همه خونه ی بابایی و مامانی بودیم و شب موقع خداحافظی به همه گفتم که فردا رایان به دنیا خواهد اومد… مامانی توو چشمام نگاه کرد و گفت بعید میدونم هنوز چشمات نزاییده! خودم ولی یه حال عجیبی بودم… نمیدونم بی قراریم بخاطر درد بود یا هیجان … شب تا حدود ساعت دو نیمه شب تمام فیلم های مربوط به زایمان طبیعی رو نگاه کردم و حرکات آرامش بخشی که قرار بود همسر انجام بده برای کمک به من در آخرین ساعات پیش از زایمان؛با همسر دوره کردم… درد نمیذاشت بخوابم… این پهلو و اون پهلو میشدم… به صبح فکر میکردم… برای تجربه ی درد زایمان و نتیجه ی زیبای اون، یعنی در آغوش گرفتن پسرم، سر از پا نمیشناختم…

ساعت نزدیک طلوع  آفتاب… دردم آروم شد و من نفهمیدم چطور، خوابم برد….

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |