الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

اواسط ماه پنجم بود که یک روز صبح زود که تازه رسیده بودم شعبه و منتظر خیل عظیم مشتریان پشت در شعبه بودم، یکدفعه احساس کردم  یه ماهی کوچولو زیر دلم رو قلقلک میده... شاید یکی از خاص ترین و بهترین لحظه های بارداریم بود... باورم نمیشد که بعد از حالت تهوع های سخت ماه های اول، حالا اینقدر شیرین و جذاب، خودش رو بهم نشون بده... اشکم روی گونه هام غلتید و خدای مهربونم رو شکر کردم بخاطر این احساس بی نظیر که منو قابل دونسته که تجربه اش کنم.
نیمه ی اردیبهشت، وارد ماه ششم بارداری شدم و دیگه برای کسی توی محل کار، جای سوال نبود تعداد دفعاتی که در روز میرفتم دستشویی یا دلیل بلند نکردن کارتن ورق آ۴ یا اینکه همیشه برای روشن کردن کامپیوتر مینشستم روی زمین تا دستم به دکمه ی کِیس برسه!
در واقع برای ما خانوم ها، تنها زمانیه که از چاق شدنمون خوشحالیم و احساس غرور میکنیم 😊
اوایل خرداد ماه مامانی و بابایی رفتند هلند. حس اون روز صبح رو یادم نمیره... یهو انگار تمام دست های حمایتیشون ازم دور شد. درسته که مامانی هرروز صبح و عصر باهام تماس میگرفت و حال من و پسرم رو میپرسید، ولی با این حال نبودنشون خیلی شدید احساس میشد. 
سعی کردم برنامه ی خرید وسایل چوبی رو توی هروقت خالی بگنجونم که کمتر حس کنم مامانی بابایی پیشم نیستن! بالاخره بعد از چندبار گشتن تمام پاساژها و مغازه های یافت آباد و دلاوران، بالاخره تصمیمم رو گرفتم! از نظر سادگی و امنیت طرح های چیلک اختلاف زیادی با تمام برندهای ایرانی داشت و بالاخره طرح سفید و رنگ چوب چیلک رو با تمام متعلقاتش که توی اتاق پسرم جا میشد، خریدم 😍
رسم و رسوم سیسمونی، شدیدتر از جهیزیه روو اعصابمه! اینکه یه زن و شوهر تصمیم میگیرن رنگ و بوی زندگیشون رو عوض کنند و خانواده شون رو کامل تر، چرا باید هزینه ای به مادر و پدر دختر تحمیل کنه؟!؟ از جهت کمک به زندگیه نوپای جوون ها، کار درستیه ولی چرا فقط خانواده ی دختر باید این کمک رو به عهده بگیرن؟!؟ نمیدونم....  البته مامانی و بابایی هیچ حرفی در این باره نداشتند و بدون هیچ منتی تمام هزینه ها رو به گردن گرفتند ولی من هنوزم درکی از این فشار مضاعف به پدر و مادرم، ندارم!
اواخر ماه خرداد، یک روز صبح زود، الهه بهم مسج زد که: " فک کنم داره به دنیا میاد" 
و در کمتر از دو ساعت من برای بار سوم، خاله شدم و اینبار خاله ی از راه دور ِ واقعنی! هیجان زده یودم، اشک شادی روی گونه هام مهلت نمیداد .. شیرینی خریدم برای همه ی همکارام و نمیدونستم خوشحالیم رو از بدنیا اومدن فرشته ی صورتی تازه، چجوری بروز بدم و ناراحتیم رو از نبودن کنارشون... لحظات بدنیا اومدن آریو، جلوی چشمم بود و حسرت اینکه این بار نتونستم کنار خواهرم باشم... به خودم میگفتم که باید از شرایط موجود خوشحال باشم و خداروشکر کنم که تارای نازنین سالم و سلامته و دعا کنم که پسر منم سالم باشه که دلیل اصلی نبودنم کنار الهه، همین کوچولوی دوست داشتنیه...
ادامه دارد...
نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |