الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

روزهای آخر اسفند و منِ تازه کار با اون شرایط خاص، سخت تر از چیزی که فکر میکردم میگذشت.
همکارهای بی فرهنگ و بی ادبم گاهی چنان اعصابم رو بهم میریختن که بارها فکر کردم شاید اشتباه کردم توی بارداری که احتیاج به آرامش بیش تر داشتم، کارم رو عوض کردم. ولی چاره ای نبود. خودم تصمیم گرفته بودم و باید عواقب تصمیمم رو همه جوره میپذیرفتم.
روزهای خیلی سخت بالاخره گذشت...
نوروز نود و چهار، بالاخره رسید... مامانی و بابایی بخاطر من که نیاز شدیدی به تغییر آب و هوا داشتم، ویلای شمال رو هماهنگ کردن و من و همسر و مامانی و بابایی راهی شدیم. از طرف دیگه هم داداشی و خانواده اش هم به ما پیوستن. توی چند روز مسافرت، کم کم حالت تهوع ام کم شد. هوای خوب و تمیز شمال، با مرور خاطراتی که از گوشه گوشه ی اون منطقه از کودکیم تا اون روز داشتم، باعث شد حال و روزم هم بهتر و بهتر بشه.
وقتی برگشتیم، باید دوباره برمیگشتم شعبه. اما این بار با حس بهتر! چون میدونستم بازاری ها حداقل تا بعد از سیزده فروردین کم رنگ خواهند بود! همین هم شد! بالاخره روزهای خلوت از شعبه ی بازار رو هم دیدم! 
یکی از جذاب ترین تجربیاتم توی این دوران، رفتن اری و آشنا شدن با مربی مون خانم طهرانی و مامان های توو شرایط مشابه خودم ، بود! از هفته ی ششم ، کلاس یوگای بارداری رو که از توو اینترنت پیدا کرده بودم، شروع کردم و اوایل برام خیلی سخت بود. کلاسمون توی هفته های اول، معمولا درحدود شش یا هفت نفره بود که بجز من، همه ی مامان ها منتظر نی نی هایی بودن که تا قبل از عید قرار بود توو بغلشون باشن! بارها ازمن پرسیدن " شما چرا میای کلاس؟ مگه بارداری؟ " منم ته دلم غصه میخوردم که چرا هیچی از روو لباسم معلوم نیست ! 
بعد از عید، بعد از حدود چهار هفته که برگشتیم به روال عادی زندگی و دوباره کلاس یوگا بطور منظم برگزار شد، یکدفعه جو کلاس تغییر کرد! بجز دو نفر ( که کم تر از چهار هفته از من جلو بودن ) من ارشد کلاس شدم و چون از هفته ی ششم شروع کرده بودم، حرکات برام راحت تر از بقیه بود. شکمم یه کوچولو گردالی شده بود و دیگه کسی براش سوالی در مورد باردار بودن یا نبودن ازم نمیپرسید! حالا دیگه تمام حرکات یوگای بارداری که مخصوص چرخش سر بچه به سمت لگن بود، میتونستم انجام بدم ! چون بالای بیست هفته بودم! و خلاصه رنگ و بوی زندگیم یکدفعه بعد از عید، تغییر خیلی مثبتی کرد 😊
گفته بودم که من و هردوتا خواهرهام باهم باردار بودیم. با کویریات چهارده هفته و با خواهر بزرگم چهارده روز اختلاف داشتم! مامانی باید برای زایمان الهه میرفت هلند و قرار بود سه ماه پیشش بمونه تا دختر طلایی که منتظرش بودیم، کمی بزرگ بشه. و برگشت مامانی نزدیکِ زایمان آزاده ( خواهر بزرگم ) بود. حدود اواخر مرداد ! یعنی کمتر از یک ماه قبل از تاریخ زایمان من! اینجوری شد که مامانی عجله داشت واسه خریدن وسایل سیسمونی من! چند بار باهم یافت آباد رفتیم و درنهایت چیزی نخریدیم. من دلم میخواست بهترین و محکم ترین و زیباترین سرویس چوب رو بخرم و متاسفانه انتخاب زیادی نداشتیم! 
اواخر فروردین، باید خونمون رو خالی میکردیم و تحویل صاحب جدیدش میدادیم. پروسه ی اسباب کشی همیشه سخت و طولانی میگذره و توی حاملگی، خیلی خیلی سخت تر و طولانی تر! اینکه نمیتونستم و نباید ، بار سنگین بلند کنم و دولا بشم و به خودم فشار بیارم، کلافه ام میکرد. اکثر وسایل آشپزخونه و اتاق هارو همسر جمع کرد و توی کارتن، خوووب بسته بندی کرد. لباس ها و وسایل شخصی من مونده بود که با کمک مامانی، چندین روز عصر تا شب، بسته بندی شد! 
این وسط، همسر یه ماموریتی باید میرفت، دبی! من دقیقاً در سه ماهه ی دوم بارداری بودم و اگه قرار به مسافرتی بود، باید همین موقع ها میرفتم! با ترس و لرز درخواست مرخصیم رو نوشتم و دادم به معاون شعبه! طرز برخوردش اصلا جالب نبود... خود منم میدونستم که ممکنه موافقت نکنن چون تازه سه ماه بود که وارد شعبه شده بودم. اما بالاخره بعد از استرس های فراوون و دعوایی که بین مسئول امور پرسنلی و معاون شعبه درگرفت، یک روز قبل از تاریخ سفر، موافقت کردن با سه روز مرخصی من! 
شرایط عمومی من برای سفر خوب بود ولی توی اولین ساعات مسافرت، تازه متوجه شدم که تواناییِ من برای راه رفتن طولانی و پشت سرهم و بدون استراحت ( که جزء جدانشدنیِ سفر دبی بوده و هست ) خیلی کمه! بیش تر وقت هاخسته بودم و کمردرررررد داشتم و البته گشنه! صبحانه از گلوم پایین نرفته بود، دنبال نهار بودم و نهار خورده و نخورده، دنبال شام! نصفه شب ها هم از گرسنگی بیدار میشدم! 
از نظر روحی، خیلی حساس و زود رنج شده بودم و مدام احتیاج داشتم یکی درکم کنه! 
توی فرودگاه موقع برگشتن، بهمون گفتن 4-5 کیلو اضافه بار دارین و باید از بارتون کم کنید! یادمه یهو نشستم کف زمین فرودگاه و اشکام گوله گوله اومدن پایین! چون خسته شده بودم و توانایی کنترل اوضاع رو هم نداشتم! 
در کل سفر بدی نبود اما قابل مقایسه با سفرهای پیش از بارداری و با شرایط عادی، نبود!
ادامه دارد...
نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |