الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

از اون لحظه به بعد، ارتباط برقرار کردن با اون نقطه ای که حالا معلوم شده بود یه نقطه ویرگوله، راحت تر بود! دوستش داشتم... بی چون و چرا... همین نقطه ویرگول دوست داشتنی، من رو مادر میکرد و من تا همیشه ازش متشکر خواهم بود.
در مسیر خونه از شیرینی فروشی شهرزاد ( توی میدان آرزژانتین ) دو جعبه شیرینی خریدیم و راهی خونه ی مادر بزرگ های آینده شدیم.
اول رفتیم خونه ی مادرِ همسر... شرایط خیلی متفاوت از پیش بینی مون شد! توی راهروی خونه ی مادرشوهر، بوی بد و غیرقابل تحملی - بخصوص برای شرایطی که من داشتم- می اومد. دعا کردم که مربوط به خونه ی مادرشوهر نباشه... رسیدیم دم در... دوربین دست من بود و همسر با جعبه شیرینی وارد شد... 
مادرشوهر، بدون تأمل، توضیح در مورد بوو رو شروع کرد! " من میخواستم براتون کنسرو ذرت درست کنم ولی نمیدونم چی شد ... انگار تمام ذرت ها گندیده بودن توی شیشه... من الان تمامش رو خالی کردم توو ظرفشویی ولی انگار هنوز بوو میدن... " 
دیگه نمیتونستم بایستم... حالت تهوع شدییییید امونم نمی داد... 
چند لحظه گذشت... جعبه ی شیرینی هنوز توو دست همسر بود..  یهو مامانش شیرینی رو دید... گفت:" دختره؟؟؟؟" همسر با غرور گفت:" نخیر! پسره" انگار با خواست و اراده ی همسر، جنسیت تعیین شده... مادرشوهر به شوخی چندتا مشت توو بازوی همسر زد و گفت:" تقصیر تو بود"!!!
برادر همسر هم اونجا بود و تبریک گفت و همه حال منو که دیدن، گفتن اونجا نمونم بهتره! سریع رفتم توو ماشین نشستم. پدرشوهر چند لحظه بعد تماس گرفتن.... با حال ناامید، تبریک گفتن و آرزو کردن که بچه ی بعدی، دختر باشه! تازه تأکید هم کردن که مادرشوهر خواهم شد!
دم خونه ی پدر و مادر من، همه چیز متفاوت بود. مامانم شیرینی رو دست همسر دیدن، حدس زدن که پسره و پدرم هم خیلی خوشحال بودن! ( بعداً از پدرم پرسیدم که "شما که طرفدار دختر بودین... چطور اینقدر ذوق زده شدین از پسردار شدن من؟" پدرم گفتن: " چون میدونستم اینجوری هیچ کس با هر تفکری، نمیتونه بهت خرده بگیره! " )
بعد از اینکه من و همسر از هیجان جنسیت کوچولوی توی شکمم در اومدیم، تازه شروع کردیم به فکر کردن در مورد اسم! تا پیش از این، همسر دوست نداشت در مورد اسم فکر جدی بکنه و بعدش 50-50 ممکن بود ضایع بشه! 
یکی از همین روزهای اواسط اسفند، به درخواست مامانم، بعد از پایان ساعت کاری، رفتم توی بازار و از یکی از مغازه های اول بازار، برگه زردآلو خریدم. توی راه، دلم طاقت نیاورد و دو سه تاشو خوردم... هنوز سومین برگه از گلوم پایین نرفته بود، که حس کردم حالم داره بد میشه... نفسم بالا نمی اومد... داشتم خفه میشدم... اولین درمانگاهی که سرراه بود خودمو رسوندم و رفتم قسمت اورژانس! حال بدم رو میتونستم تحمل کنم ولی استرسی که برام ایجاد شده بود که هیچ داروی ضد حساسیتی برای شرایطی که داشتم، مناسب نبود ، نه ! دکتر آرومم کرد و گفت الان کاری میکنم که بدون دارو حالت بهتر بشه. یک عدد لیموترش تازه رو توی نصف لیوان آب ریخت و بهم داد و نیم ساعت زیر دستگاه اکسیژن منو خوابوند. در همین حین، خانوم پرستار مهربونی هم اونجا کنارم بود و ازم لحظه به لحظه حالم رو میپرسید ... حالم داشت کم کم بهتر میشد و نفس هام حالت طبیعیش رو پیدا میکرد.... خانم پرستار رفت توی اتاق پشتی و موبایلش زنگ خورد. نمیدونم با چه کسی صحبت میکرد. فقط یک جمله از صحبت هاش رو یادم میاد..  جمله ای که تأثیر زیادی توی زندگی ما گذاشت... به کسی که پشت خط بود، گفت: " آره عزیزم... نگران نباش... من غذای " رایان " رو دادم! " 
چشمام بسته بود و داشتم فکر میکردم... یکدفعه این اسم به نظرم قشنگ اومد... رایان... رایان ... چه خوش آهنگ ... اینجوری اولین اسم پیشنهادی برای پسرم ، توی ذهنم شکل گرفت.
من و همسر اسم های خیلی زیادی رو بررسی کردیم و در نهایت به همین سادگی، اسم پسرمون انتخاب و تصویب شد... " رایان " !
ادامه دارد....
نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳٠ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |