الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

گفتم یلدا ، همیشه یلدا می ماند اگر تونباشی
و حال تجربه میکنم... تمام غروب های نبودنت، سخت در آغوشم میگیرد 
و تمام شب هایم یلداست از نبودنت
یلدای سرد و طولانی ای که فقط نفس های تو را کم دارد
دلتنگت هستم به اندازه ی تمام ثانیه هایی که نیستی...
نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۳٠ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

اون شب دوتایی ذوق زده بودیم و نمیدونستیم چجوری خوشحالی مون رو بابت وجود نقطه ای که قرار بود نقش مهم و زیبای پدر و مادری بهمون بده، بروز بدیم. تصمیم گرفتیم بریم فود کورت هایپراستار! جالبه که واقعا هیچ جای بهتری به ذهنمون نرسید که البته باز باشه اون موقع شب! از منتها الیه شرق تهران راه افتادیم و حدود 10 شب رسیدیم هایپر! یادمه اولین عکس سه تایی (!!!) مون رو اون شب با پیتزا و پاستای توی هایپر گرفتیم!
برای گفتن این خبر به مامان و باباهامون، کلی فکر کردیم. مامان و بابای من هفته بعدش از پیش الهه می اومدن و باید صبر میکردیم ... بابای همسر هم مثله بیش تر وقتا، دریا بودن...
بالاخره تصمیم براین شد که مهمونی بگیریم و همه رو باهم سورپرایز کنیم. سرِکار با کمک همکارا کارتی درست کردم که از تک تک آدما که نقش جدید میگرفتن، تشکر کرده بودم از طرف نقطه!
کیک خیلی خوشگلی هم دوست هنرمندم درست کرد و به این ترتیب همه از جمله مادر همسر، مامانی و بابایی و خاله ام و خواهر و برادرم سورپرایز شدن!!! 
تغییر شرایط اون روزهام، از لحظات اول خودش رو نشون داد... وقت عمل چشمم کنسل شد... کاشت ناخن هام برداشته شد... کم کم از همون روزهای اول ماه دوم بارداریم، صبح ها با حالت تهوع بیدار میشدم... شب ها خواب عمیق نمیرفتم و نصفه شب از گشنگی از خواب میپریدم...
جالبه که یه زن اینقدر زود این تغییرات رو با کمال میل و آغوش باز میپذیره. از همون اولین روزها حس مادر شدن وعشق بی پایان به موجودی در درونم شکل میگرفت و با هر روز بزرگ تر شدنش، فزونی می یافت.
هنوز چند روز از خبر زیبای بودنش نگذشته بود که... برای مصاحبه ی بانک ... بهم زنگ زدن! 
بیش از شش ماه قبل برای این کار فرم پر کرده بودم و بیش از پنج سال بود که دلم میخواست کارم رو عوض کنم و بجای "شرکت وابسته به بانک"  که همیشه نقش بچه ی زن بابا رو برای بانکی ها داشت، کارمند " بانک " بشم... و بالاخره بعد از مدت ها انگار همه ی درهای رحمت باهم به روی من و زندگیم باز شده بود.
مصاحبه ی اول رو که بیش تر تست روانشناسی بود، نسبتا خوب گذروندم.
دلم نمیخواست هیچ کس بدونه و مدام سوال کنند که چی شد... 
مصاحبه دوم... در ساختمان اصلی بانک بود و با دو نفر از مدیران بانک.. من به نسبت دفعات قبلی مصاحبه های شغلیم ( که تعدادشون از انگشت های یک دست تجاوز نمیکنه) آرام تر بودم. انگار دلگرم بودم به وجود نقطه ی کوچیک توی دلم و البته، دست خدا که انگار سفت سفت من رو در آغوش گرفته بود.
بعد از چند روز باهام تماس گرفتند...  من قبول شده بودم! بالاخره کارمند بانک میشدم و باید بی شک به دنبال اهداف بزرگ ترم میرفتم. میدونستم برای ترک کردن محیط کار قبلیم، راه سختی در پیشه اما محکم ایستادم و رییسم رو تا حدی متقاعد کردم که این برای زندگیم بهتره ! خانمی که رییس مستقیمم بود البته، برعکس چیزی که تصور میکردم، بسیار حمایت کننده و مهربان و منطقی باهام برخورد کرد. و جمله ای گفت که یادم نمیره... " تو نسبت به اون بچه مسئولی... بهتره راهی رو انتخاب کنی که برای آینده بچه ات هم بهتر باشه" و من قدم های محکم تری برداشتم ...
سخت بود خداحافظی از محیط کار و همکارانی که توی پنج سال و نیم بهشون حسابی عادت کرده بودم اما، یک روز پنچ شنبه در اواخر ماه دی، ازشون خداحافظی کردم و رفتم .
از شنبه باید برای گذروندن دوره بانکداری، توی کلاس های بانک شرکت میکردم و بعد از سه هفته باید از تمام درس هایی که گذروندم، امتحان میدادم. 
یکی از سخت ترین دوران زندگیم بود... صبح هایی که بدون استثناء با حالت تهوع و بالا آوردن شروع میشد و قبل از روشن شدن هوا، باید مسیرطولانی تا رسیدن به کلاس ها رو توی مترو و اتوبوس میگذروندم. سر تمام کلاس ها تمام لحظات به سختی گشنگی و تهوع رو تحمل میکردم تا کسی متوجه شرایطم نشه و موفق هم بودم تا حد زیادی! هم دوره ای های خوبی داشتم و وجود بعضی از اون ها کمک میکرد که سختی ها، کمی راحت تر بگذره.
بالاخره دوره بانکداری با نمره 95.5 از 100 تموم شد و بعد از یک روز استراحت، رفتیم برای تقسیم شعب...
نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٠ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |