الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

میخواهم بنویسم از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین دوران زندگیم
میخواهم بنویسم از بهترین اتفاق زندگیم...
نُه ماه پر از احساسات ناب و سختی هایی که با امید به یک لحظه در آغوش کشیدنش، آسان ترین می نمود.
روزهای فراموش نشدنی آذر و دی ماه نود و سه...
روزهایی که من و همسر، تصمیم گرفتیم کامل شویم.
و انصافاً هیچ اتفاقی بهتر از آمدنش در زندگیمان، نمیتوانست این تکامل را عینیت ببخشد.
خدای همیشه مهربان، نگذاشت حتی یک بار ترس نداشتنش را لمس کنیم.
انگار همین دیروز بود... هشتم دی ماه... هنوز برای اینکه خودش رو نشون بده، زود بود
ولی من ، مادر عجولی بودم... شب قبل با همسر بحثمون شده بود... سر یه چیز ساده
مثلًا قهر بودیم ولی حرف میزدیم...
صبح زودتر از همیشه از خونه زدم بیرون. آزمایشگاه مرکزی مقصد اصلیم بود.
مثل همیشه شلوغ... اولین بار بود که میخواستم تست بارداری بدم. از پذیرش سوال کردم و گفت باید پزشک آزمایشگاه برام بنویسه. خانم دکتر خیلی بداخلاق بود. انگار شک داشت که من حتی ازدواج کرده باشم! با کلی چشم و ابرو و غر ، نوشت...
آزمایش دادم و دیدم نوشته دو روز بعد جواب میدن! با ناامیدی به یکی از خانوم های قسمت پذیرش گفتم که امکانش نیست زودتر جواب بدن؟ خیلی خوش برخورد، نگاهی به برگه رسیدم انداخت و رووش نوشت اورژانس! با لبخندی گوشه لبش، گفت عصری ساعت پنج بیا بگیر جوابتو!
و تا ساعت پنج بشه، دلم آروم نمیگرفت... نیم ساعتی مرخصی گرفتم و از حدود چهار و نیم نشستم منتظر جواب... چند دقیقه ای از  پنج گذشته بود که صدام زدن و اسمم رو خوندن...
تا پاکت جواب رو بازکنم... دستام می لرزیدن و قلبم... انگار از تپیدن باز مونده بود... جواب یه عدد بود و نه مثل تصور همیشگی، مثبت یا منفی... چندبار عدد رو چک کردم، ... درست بود ... ازمرز بالاتر بود ولی خیلی کم... خودم میدونستم خیلی زود اومدم برای نتیجه... ولی باز همین عدد نسبتاکوچیک، هورمون تولید شده توسط این نقطه ی دوست داشتنی رونشون میداد...
مادر شده بودم... از همون لحظه...
نمیدونستم چجور تا خونه برسم و چجور به همسری که باهام قهر بود، بگم... بگم که خدا خیلی دوستمون داشته...
تا زیر پل پارک وی انگار که روو ابرا راه میرفتم...
وبقیه مسیر توو فکر اینکه از این به بعد چطور همه چیز تغییر خواهد کرد...
رسیدم خونه... همسر روی مبل لم داده بود... سلام کردم وجواب داد... ولی نه خیلی گرم...
هنوز از بحث دیشبش ناراحت بود ...من اما همه چیز برام از نو شروع شده بود...
رفتم سمتش و برگه جواب آزمایش رو گرفتم جلوی صورتش...
چند ثانیه ای طول کشید تا قضیه رو متوجه بشه و بعدشم مثل من، دنبال علامت مثبت میگشت...
بالآخره متوجه شد و اونم مثل من... توی لحظه ای انگار تمااام بحث ها و کدورت هارو کنار گذاشت...
همدیگرو با بهت نگاه میکردیم و باورمون نبود که تا لمس دستان کوچیک هدیه خدا، کم تر از نه ماه فاصله داریم...
ادامه دارد... 
نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱٧ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |