الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

صبح زود راهی ساختمان مرکزی بانک شدم. مسیرم دقیقا مسیری بود که پنج سال و خورده ای برای محل کار قبلیم میرفتم... تمام راه دلم تنگ اون روزها بود و نگران و امیدوار به آینده ی کار جدید با تمام تغییرات احتمالی زندگیم بخاطر نقطه ی کوچک توو دلم بودم.
باید ساعت هشت میرسیدم ولی ترافیک غیرمنتظره برنامه ام رو بهم ریخت. تقریباً با چهل دقیقه تأخیر رسیدم. توی اتاقی که میز بزرگی وسطش بود و بیش تر فضا رو اشغال کرده بود، تمام هم دوره ای های تهرانی نشسته بودن. مسئول جلسه از اتاق بیرون رفته بود. جای من اولین صندلی جلوی در بود. نشستم... همه نامه های تعیین کننده ی،شعبه شون دستشون بود و مشغول به برنامه ریزی مسیر رفت و آمدشون باتوجه به محل زندگی شون بودن. من با دلشوره ی عجیبی نگاهشون میکردم... که یکی از بچه ها گفت، افتادی شعبه "بازار" ! فکر میکردم شوخی میکنند... باورم نشد... تا اینکه مسئول جلسه اومد و نامه ام رو داد دستم... احساس میکردم دنیا روو سرم خراب شده. آخه چجوری با شکمی که هر روز بزرگ تر میشد، مسیر بازارتهران رو برم و بیام...؟ باورم نبود...
بقیه جلسات با مسئولین مختلف بانک تمام روز با بُهت من گذشت ... هیچ کس نمیدونست چقدر تصور مسیر رفت و آمد میتونست ترسناک باشه وقتی توی اون شرایط بهش فکر میکردم... 
چاره ای نبود... از فردای اون روز یعنی سوم اسفند، راهی شعبه بازار شدم... با مترو تا ایستگاه پانزده خرداد رفتم و تا رسیدن به شعبه، پنج دقیقه ای پیاده روی داشتم. اون روز مسیر اونقدر طولانی می نمود که وسط مسیر همون پنج دقیقه، از نگهبان یکی از گاراژهای تووی مسیر، پرسیدم شعبه بانکمون کجاست؟ و گفت همین چند قدم جلوتر... و هرروز بعد از اون، گاراژ و اون آقا رو که میدیدم، اضطراب روز اول یادم می اومد...
اولین نفری که توی شعبه دیدم، معاون شعبه بود . آقای حدود سی و چند ساله و چاقی که در نگاه اول کمی مهربون و تا حدی متناسب اون محله -!!!!!- می اومد. منو به اتاق شیشه ای رییس شعبه بردن . رییس شعبه مرد آذری مسنی بود که به گفته خودش چهل ساله توی سیستم بانکی بوده! ایشون تشخیص دادن که من از صفر شروع کنم با اینکه سابقه ی کاری منم میدونستن و اینجا فهمیدم که توی شعبه همه چیز با خواست و اراده ی رییس ( شما بدونین معاون ) تعیین میشه و هرچیزی توی مصاحبه قول داده میشه، هیییچه! 
چند روزی دم دست همکار باجه ی یک نشستم تا اینکه کد کاربریم فعال شد. شعبه خیلی بزرگ بود با بیش از سی همکار با روحیه و شرایط سنی مختلف! 
اسفند شعبه، اولین ماه تجربه ی کار بانکی، وحشتناک تر از حد تصور گذشت. علاوه بر شماره های نجومی که هر روز برای مشتری ها میخوندیم، ویار به بوی صابون شعبه تاااااا بوی گوشت از پول های قصابی و جیگرکی نزدیک شعبه، واقعا اذیت کننده بود.
همکارها بجز یکی دونفر، بقیه روحیات مشابه و بسیار متفاوت از من و تجربه ی کاری قبلیم، داشتن. تحملشون واقعا سخت بود و هر روز سخت تر هم میشد. همکار باجه ی یک، مردی بود کمی جوان تر از من و در آستانه ی پدر شدن ! فکر میکردم بهش نزدیک تر هستم و چند روز بعد از ورودم به شعبه، متوجه متفاوت بودن حالم شد و منم بدون در نظر گرفتن عواقب، چون حس کردم شاید شرایط من رو بهتر درک کنه، بهش گفتم که منم قراره مادر بشم. در لحظه ی اول به نظر خیلی خوشحال شد اما بعد از چند روز رفتار بی تفاوت و گاهی بی رحمانه ای نسبت به من داشت.
هنوز یک هفته از ورودم به شعبه نگذشته بود، نوبت آزمایشات غربالگری اول شد. طبق تحقیقات خودم توی اینترنت، سونوگرافی دکتر شاکری توی بیمارستان پاستورنو، جدیدترین دستگاه حال حاضر رو داشت و ماهم راهی همون جا شدیم.... همسر،  زودتر از من رفته بود برای نوبت گرفتن... با حال عجیبی که شوق و نگرانی رو همزمان داشت، خودمو رسوندم به بیمارستان. دلم از طرفی یه دختر شبیه خودم با شیطنت ها و روحیات حساس و شاد میخواست ... و از طرف دیگه، یه اطمینان قلبی، خبر میداد که پسرکی با چشم های سیاه و پوست سبزه، نقطه ی کوچک توی دل منه...
ترجیحم برای دختر داشتن، توانایی بیش تر برای درک شرایط مختلف روحی و جسمیش بخاطر هم جنس بودنمون بود واگرنه برای مادر، سالم بودن فرزندش، بی اغراق بزرگ ترین آرزو و خواسته ی قلبیشه.
بعد از بیش از دوساعت انتطار، نوبت ما شد... همسر و من وارد اطاق دکتر شدیم. با کسب اجازه از آقای دکتر، همسر لحظات سونوگرافی رو فیلم برداری کرد... دکتر تمام شرایط سلامت نقطه رو چک کرد... قلبم تند میزد و دهانم خشک شده بود... دستگاه رو روی شکمم فشار میداد... این صدای قلبش... این دست ها و پاها... این استخوان گردن... همسر پرسید: " آقای دکتر جنسیتش؟؟؟ "
دکتر گفت نحوه ی قرار گرفتنش خیلی خاصه... عمودی نشسته و پاهاشو رووی هم انداخته... قرار شد یه نوشیدنی شیرین بخورم و بیست دقیقه بعد، دوباره به اطاق سونوگرافی برم. همسر سریع یه آب انبه برام گرفت. بیست دقیقه با اضطراب راه می رفتیم... همسر از من فیلم میگرفت... و اعتراف کردم که حسم به پسر داشتن نزدیک تره...
بالاخره نوبت ما دوباره رسید... چرخیده بود... دکتر دوباره دستگاه رو روی شکمم فشار داد... بیش تر و بیش تر... بالاخره گفت: " آقا پسره"...
ادامه دارد...
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |