الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

دلم برای آغوش مهربانت تنگ است مادر...

برای عطر موهای سیاهت که دیگر سیاه نیستند...

برای تمام لحظه های کودکی ام که با تمام خستگی برایم داستان میگفتی...

دلم برای گنجشکک اشی مشی ... برای موشه که برای دم پاره شده اش دنبال چاره بود....

دلم برای حسنی ای که مثل من غذاشو نمیخورد و یه روز رفت توو جاروبرقی هم تنگ است...

مامان مهربونم

آغوشت تا همیشه امنیت من بوده و تا ابد خواهد بود...

ممنونم بخاطر تمام زحماتت...

ممنونم که مادر من بودی و دوستم داشتی...



شانزدهم آذرماه نود و سه

در حال خواندن کتاب "کودک هشیار بپروریم" فصل5

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٦ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |