الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

پله ی بعد چیست؟

نگو که بجای آسمان، راهمان به زمین است!

من آرامش آسمان را با هکتارها زمین عوض نمی کنم.

آرامشی که تو به من شناساندی ؛

با زمینِ زمینیان قابل قیاس نیست.

زمینشان را به خودشان بسپار.

تو بهتر از من می دانی چه در دلم می گذرد.

می ترسم...

خوبِ من...

از خشم کلاغ های زمینی... بیش از طوفان آسمان وحشت دارم!

بگو که میفهمی...

نگو که آسمان بی ابر با نور ملایم خورشید را به شب های سرد زمین ترجیح نمیدهی...

بگذار بدن هایمان دوشادوش ؛

دست هایمان در دست هم ؛

و لب هایمان دعا گوی ؛

مسیر آسمان بپیمایند...

بگذار خواب ِرویاهایم عمیق شود...

امانشان بده...

بیدارشان نکن...

آخر انتهای همه ی این بیداری ها برای هردوی ما سیاهی مطلق است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

چقدر تنهایم ...

من در این دنیای شلوغ ، پر از دروغ ، چقدر تنهایم...

تنها...

تو آرام جانم هستی.

تنها ...

در کنار تو آرامم.

تنها...

آغوش تو، امن ترین مکان این دنیای پرآشوب است.

تنها ...

تویی که من را برای خودم می خواهد... و خنده هایم را ابدی آرزو دارد.

چقدر بی نیازم...

ثروتم تویی...

تمام آنچه سال ها از زمینیان طلب می کردم، تو در آسمان به من بخشیدی...

تنها مردِ آسمانیِ زمین... تنها آغوش امن من...

دوستت دارم... برای آنچه هستی... و برای آنچه من در کنارتو هستم.


 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٩ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

می خوانمت ...

گویی بارانی بر کویر دلم.

میبینمت ...

نغمه ی آرامشی بر ازدحام افکارم.

و تو ایستاده ای...

روبروی من ،

در والاترین جایگاه انسانیت.

این تویی که دست هایت، تنها گمشده ی دست های من بود.

و تازه ادراک می کنم دلیل بی تابی این سال هایم برای چه بود... برای نبودن تو... برای نداشتنت...

و امروز تو روبرویم هستی...

شمسی که مولانا در خوابش هم نمی دید...

کاش جاودانه شوی برایم...

برای دلم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

به راهی که می رویم ایمان داری؟
صدایم را می شنوی؟
با توام...
صدایم را می شنوی؟
یا صدای دیگرانی که جز آوار آرزوهایمان، هیچ چیز دیگری نمیخواهند، ذهنت را پُر کرده اند؟
چرا امانم نمی دهی؟
چرا اشک هایم را قدرت پاک کردنت نیست؟
آنچه از گلویم پایین می رود، بغض دردناکیست که تو برایم ساختی...
چرا لحظه ای که باید باشی، آنقدر دوری که حتی پژواک هق هق گریه ام به گوشَت نمی رسد؟
بیدار شو ...
ببین چقدر تنهایم... وقتی تو نیستی...
تندبادیست این لحظه ها که اگر تاب بیاوری، آرامش صبح فردا را دوشادوش هم احساس خواهیم کرد...
تحمل کن عزیزم...
هر روزمان اینگونه نخواهد بود... اگر نگذاریم دیگرانی که هیچ از این آرامش ها نصیبشان نشده، آرامش مان را برهم زنند.
سرعت سقوط این لحظه ها از روزهای اوج مان خیلی بیش تر است...
این ها را درک می کنی...؟
دوست داشتم اکنونم را تنهایی سپری نمیکردم...
ای کاش بودی...
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٤ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

وقتی کنارم هستی، نه زمان مهم است و نه مکان

تنها دستهای مهربان توست و همین کوچک ثانیه هایی که در پی هم می آیند

بمان !

ترس هایم را تنها تو از من بگیر

حال که زمان ، در آغوش تو ایستاده است

تنها کلام تو نبض این ثانیه هاست

و صدای تپش قلب من

که برای اولین بار، گرمای احساس تو، آن را به زندگی بازگرداند

براستی میدانی چه با دلم کردی؟

نه ...  تنها من از این روزهای خود باخبرم

تو از اعماق این دریای پرتلاطم، چنان طلوع کردی

که هیچ خورشیدی توان رقابت با گرمایت را نداشت

خودت شاید کوچک بپنداری

اما من... میدانم که برای روزهای خسته از تکرار من و دریا و خورشید

تنها تو با دل دریاییت امان بودی

نه هیچ خورشیدی با غروبش

نه هیچ ستاره ای با مرگش

و نه هیچ موجی با بلندای خروشش

تو را از من، و مرا از تو نخواهد گرفت

ما ابدی خواهیم شد در این لحظه ها

و تا احساس زنده است، زنده خواهیم ماند.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۱ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

 

هر روز از کنارش می گذرم...

و در دلم می گویم : خوش به حال مرد بارانی...

او که ایستاده و گوش فرا می دهد به آرامشی که از برخورد قطره های باران بر زمین و زمانش، بر ذهن نقش می بندد.

و سپس... شادمان می شوم از اینکه من هر روز می شنوم این صدای زیبا را... و با پشت سر گذاشتن تمام هیاهوها...زیباتر آغاز میکنم این روزهای بهتر از دیروزم را...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۸ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

نرم نرمک زیر پوست ظریف بدنم نفوذ کردی... هیچ امانم ندادی تا بپرسم "راهت به کجاست؟"

آرام و بی صدا جا خوش کردی در گوشه ی زیبایی که برای خودت برگزیدی... جایی در اعماق قلب من، که تنها شایسته ی تو بود.

تو با آمدنت غم همیشگی کودکم را که عمری با او خو کرده بود زدودی و در عوض شادمانی ای که عمری از او گرفته بودم، باز پس گرفتی... کودک من در دستان تو آرام گرفت... و من... و تو...

----------------------------

اینجا هیچ چیز سیاه نیست... نه تو... نه من... و نه پنجره ها...

چشمان ریز بین تو ندیدند سپیدی آسمان خلوتمان را...؟

باورم نیست که تو باشی و ذره ای گرد بر ذهن هیچ کداممان...

طاقتم نیست غم در چشمان تو باشد و عاملش من...

میدانم نه تو بیچاره ای و نه چشمانم آلوده به گناه...

----------------------------

تو همیشه قدرتمند خواهی ماند... و من با تکیه بر ساقه ام ، گل خواهم داد.

نسیم خواهد وزید... آفتاب خواهد تابید... و سیاهی شب خلاصه خواهد شد در سیاهی چشمان من با امید به آفتاب صبح فردا...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٤ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |