الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

آدم ها را سیاره های کوچیک و بزرگی میبینم

سیاره های رنگی و گاهی سیاه... گاهی سفید

در حرکت همیشگی در مدارهای مشخص و منظمی

در حال گردش به دور خود ... یا دیگری...

گاهی با هم اینقدر نزدیک... گاهی از هم دور دور دور...

زندگی برایشان بودن و تجربه است

تجربه کردن این نزدیکی... این دوریِ ناخواسته و اجباری

زندگی درک تمام این ثانیه هاست

که چه ساده از پس هم میگذرند ... ولی دل های همه انسان ها

چه عمیق، در مدار خیالیِ دلهاشان بر هم منطبق است

سیاره من گاه از سر اجبار چنان با عجله میگذرد ،  میگردد و میگردد

که تورا حس نکنم

نبض پر احساست بر مدارم افتاد

اما من... سیاره من... فقط آهنگ ملایم و چه زیبا را بر ناخودآگاه گردشهای
همیشگی مانده از روزمره گی هایش، حس کرد

...

سیاره ها نمی میرند... مرگ برایشان بی معناست

فقط از یک شب... یک روز... دیگر آهنگ چرخششان در مدار ما، رخ نمی نماید

آنجاست که برای ما مرگ ... و برای آن ها... زندگی تازه ای در مدار
جدیدشان آغاز و تجربه می گردد

و ما تا همیشه با تاثیری از آنها زندگی می کنیم... می گردیم... و سیاره ی
جدیدی می شویم که تا دیروز نبودیم...

با ماندن و تجربه ی این تغییرات، دچار پدیده ی سن می شویم...

ما سیاره ها،انتخابی نداریم... همه اش اجبار است

بغیر از احساس، از سیر همیشگی شب و روزهایمان، نصیبی نداریم

همه در جبر مداری هر روزمان محدودیم

تنها ...

ما به آهنگ مدارها گوش می کنیم...

و به زمزمه ی باد ملایم...

ما به آفریننده ی این پدیده ها، مدارها و سیاره ها

همه روز و هر شب، سجده ی شکر بجا می آوریم

ما به گردش ها باور داریم

و به راز آن تغییرات...

ما به احساس درون دل ها

و به عاشق شدن تدریجی

ما به ایمان پدید آمده از گردش ها

به تنفر حتی...

ایمان داریم

ما در این سیر و مدار... آنقدر تنهاییم

که در آرامش تنهایی خود

به تمامی...

نبض آن سیاره... که چه دور و چه سیاه

در آنسوی دست نیافتنیِ کهکشانمان، میگردد

آنقدر واضح و روشن، بر دلمان تاثیر می کند

را حس می کنیم

  1خرداد93

پس از 1 ساعت بی خوابی

4:26 بامداد

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

شنا کردن در خلاف جهت آب، توی فرهنگ ما، همیشه کار سختی به حساب میاد.

برای من امروز چنین حسی تداعی شد.

وقتی الآن محاسبه کردم و متوجه شدم که بعد از 20 سال، اولین سالیه که ماه رمضون، روزه نیستم، خیلی متعجب شدم.

شاید برای خیلی از اطرافیان من، جای کلی سوال داره که چرا؟

ولی خودم توی دلم یه اطمینان قلبی دارم... به تصمیم سختی که گرفتم و از این بابت به خودم افتخار میکنم...

 

پی نوشت: دوستان عزیزی ازم خواستن که سفرنامه بنویسم... با اینکه حرف گفتنی زیاد هست، ولی مطمئن نیستم توی نوشته های عمومی بتونم تمام چیزهایی که دیدم و شنیدم و ادراک کردم، بنویسم. به هر حال تلاشم رو خواهم کرد!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |