الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

مبارزه ایست برای زندگی... انتخابی میان بودن و نبودن...

میان ماندن و رفتن. ماندن با درد... مثل تمام این دوازده سال گذشته ... و رفتن و سپردن ثمره های زندگیت به دست تقدیرشان...

چه سخت مبارزه میکردی عمو...

تمام این سال ها ، خوش بینی و انگیزه ی خودت از تمامی اطرافیان بیش تر بود. هربار که به دیدنت می آمدیم و می آمدند، همه در تعجب روحیه ی بالایی بودیم که در حرف هایت موج می زد.

دیشب اما، دیگر تو نبودی... عموی محکم من نبود... قدرتی برای مبارزه برایت نگذاشته بود. یک سال و نیم پیش این بیماری، خواهرت را گرفت... عمه ی مهربان من را... و حال تمام قوای بدن تو در مقابل ضربه های سخت و طاقت فرسای این بیماری، تحلیل رفته است.

کاش تو را با این حال نمی دیدم و همیشه تصویر عموی من، همان تصویر جدی و با جذبه، نشسته کنار هواپیمای F5 بود...

تو برای ما همیشه همان قدر پر ابهت و زیبایی ... و همان قدر قوی که اینهمه سال با این بیماری سخت جنگیدی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |