الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

همیشه این فصل که میرسد،... این موقع از سال... دلم با گرفتگی تام و تمام، خواندن کتاب و متن های زیبا میخواهد و دستم نوشتنی که با خواندن چند متن کوتاه، فوران کند...

انگار انرژی نوشتنم فقط یک جرقه ی کوچک را کم دارد.

روزها چنان با عجله میگذرند که باور لحظه هایی که چه با سرعت مبدل به "گذشته" می شوند، بسی سخت است.

صحبت از آینده همه جا هست و من با بی دقتی، سعی در باز کردن بندهایی دارم که مرا چنان محکم در اسارت گذشته ام نگه می دارند.

نه ... موفق نمی شوم...

من همان "من" همیشگی ام ! پر از "ای کاش" ها ... پر از گرمای خواستن هایی که به محض بیانشان، سرد و بی روح می شوند...

در حسرت یک آرزو که با همت "من" آراستنش به جامه ی حقیقت را نظاره کنم...

دوست دارم در ابتدای امسال از "امید" بگویم و زندگی... از زیبایی هایی که دوست دارم در انتظار همه ی انسان ها باشد... برای من که فقط کلماتند... امیدوارم  برای شما "واقعیت" بشود...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۳ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |