الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

پُرم از حرف هایی که نگفتنش حالم را بهتر میکند.

وقتی میگویم، چنان تمام گذشته و حتی حالم،  پیش چشمم مجسم می شود که گویی میدان جنگی است و من بی سلاح میان شلوغی ها با تمام قوا با خودم در ستیزم.

درد تمام ضرباتی که با اراده یا بی اراده بر بدنم نقش بسته، همان تازگی روز اول را تداعی می کند.

پر از انگیزه ی مبارزه ام ولی توانم نیست...

عشقم نیست...

چقدر تنهایم در این سیاهی بی انتها.

دلم نور امیدی را میبیند اما چشم هایم در حسرت لمس یک اشاره از روشنایی..

شکواییه ام را به دادگاه میبرم... من شاکی ام و تنها !

تنها منم که قرار است محاکمه شوم

و هیچ "تو" یی در کار نیست

آتش میگیرم...

می سوزم...

و کسی نیست حتی خدا...

کفن خالی را به دل خاک میسپارند غریبه هایی که تا نگاه کنی، اثری از "وجود" شان نیست...

و باز میگردم به خلوت دردناک همیشگی ام...

و باز تنهایم و تنهایی ام هیچ نشانه ای ندارد

من مُردم

ولی دردهایم تا ابد همراه من ماند...

12 آبان 1392

10:59 صبح

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٢ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |