الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

از روز قبل می دونستم می خوام چی کار کنم. کادو ها رو خریده بودم و شب قبل از خواب تمام بسته ها رو مرتب روی جاکفشی دم در گذاشته بودم. برای هر کدوم روی بسته ی جداگانه شون چند خطی نوشته بودم و توی تمام اون لحظات توی دلم ذوق خوبی موج می زد از تصور اینکه هر کدوم وقتی بسته ی مربوطه رو میگیرن، چقدر خوشحال خواهند شد.

صبحش از همیشه راحت تر بیدار شدم. شاید چون اون حس خوب ذوق زدگی هنوزم فوران میکرد. تا برسم به اداره پست، تمام فکر و ذکرم این بود که این بار چون شماره اشتراک دارم، کارم سریع و بدون دردسر انجام خواهد شد.

عرض خیابون شریعتی رو سریع طی کردم. اونقدر سریع که متوجه جوب آبی که سرریز کرده بود نشدم و تمام کفشم خیس شد!

پله های اداره پست رو با سرعت دویدم. از باجه ی 21 جعبه مورد نظر رو گرفتم و متوجه شدم که فقط یک نفر جلوتر از من وارد پروسه شده. مسئول باجه ی 21 بسته ای که به دقت کادو پیچی کرده بودم، بی توجه توی جعبه گذاشت و باعث شد کمی عصبانی بشم. ولی ترجیح دادم به روی خودم نیارم و برم مرحله ی بعد. خانوم نسبتاً بداخلاق باجه 22 وقتی شنید کد اشتراکم رو همراهم آورم، کمی ملایم تر کد رو یادداشت کرد و خیلی سریع تر از دفعه ی قبلی، پرینت آدرس فرستنده و گیرنده رو بهم تحویل داد و راهنمایی ام کرد که روی میز روبروش فرم های مورد نظر رو پر کنم. میز به طور بی ربطی بدون داشتن خودکار و قیچی که ملزومات اون مرحله بود، سرد و کم نور، توی نیم دایره ی شرقی اداره پست قرار گرفته بود. از مردی که سمت مقابل من ایستاده ، روی میز خم شده بود و بسته ی خیلی بزرگتری نسبت به بسته ی من داشت و مشغول چسبوندن آدرس ها بود،  قیچی اش رو قرض گرفتم و سریع آدرس ها رو آماده روی بسته ام چسبوندم. وقتی ازش خواستم قیچی رو بهم بده، گفت که قیچی رو از خونه آورده که مجهز باشه و اونجا دیگه معطل چیزی نشه. اما بعد که خواستم قیچی اش رو پس بدم، دیدم جلوی باجه ی کپی، مشغول کپی گرفتن از کارت ملی اشه. توی دلم به خودم افتخار کردم که به جای قیچی، کپی کارت ملی ام رو همراهم آوردم.

زودتر از اون آقا رفتم باجه ی یکی مونده به آخر... بسته ام رو وارسی و وزن کردن و من سعی کردم خونسردی ام رو حفظ کنم و حرص نخورم که باز کاغذ کادوی مرتب و تمیزم، چروک شد! 2 کیلو و خورده ای بود و با من همون دو کیلو حساب شد. بهم شماره 2 رو دادن و گفتن که بشینم منتظر تا صدام بزنن.

روبروی همون میز مخصوص نوشتن و چسبوندن آدرس ها نشستم. خانوم و آقای مسنی رو دیدم که حدود 30 تا بسته آجیل و محصولات مغازه ی تواضع رو آماده میکردن تا برای دخترشون توی سوئد پست کنند. از آدرسی که نوشته بودن میشد فهمید که وضع مالی خوبی دارن و مثل من استرس مرحله ی آخر رو ندارن! اما قیافه ی هر دوشون خیلی غمگین بود. فکر میکردم چرا به جای پست کردن این همه بسته آجیل و خشکبار، بلیط نمیگیرن و برن پیش دخترشون؟ فکر کردم شاید دخترشون شرایط خوبی نداره یا مثلاً partner  دخترشون دلش نمی خواد اونا اونجا باشن...

یاد آقایی افتادم که دقیقاً دو هفته قبل داشت چندین بسته LEGO رو به سختی توی پاکت پستی اش جا می داد...

یا اون خانومی که با التماس از مسئول اداره پست می خواست که یه بسته دیگه قرص fefol  رو ازش قبول کنه بذاره پستشون کنه...

همه داشتن برای عزیزانشون بسته می فرستادن اما غم عجیبی توی چشمای همه شون بود. انگار هیچ کدوم خوشحال و ذوق زده نبودن... حتی من ، که شب قبل، از ذوق کادوها تا 2 و نیم نصفه شب بیدار مونده بودم... اون لحظات توی اون فضای تاریک و غمگین، نمیتونستم اشک هام رو نگه دارم... به این فکر می کردم که کاش منم به اندازه ی این بسته و این هدیه ها، آزاد بودم و میتونستم خودم حتی یک هفته هم شده، برم پیش عزیزی که شاید بسته ی منو این بار هم توی روزی که باید، نگیره!

صدا زدن شماره یک... نیم خیز شدم... سعی کردم نفس عمیق بکشم. مسئول باجه آخر نگاهش به من بود و من خجالت زده از اینکه اونقدر عجولانه داشتم بلند می شدم، نگاهم رو ازش دزدیدم.

چند لحظه بعد بدون اینکه کار شماره یک تموم شده باشه، صدا زد، شماره دو. این بار با اعتماد به نفس بلند شدم. پشت باجه اش ایستادم. پولی که تمامش قرض بود و باید به زودی تمام و کمال پس می دادم توی کیفم بود و باعث می شد نسبت به دفعه قبل کم تر تپش قلب پیدا کنم. اسمم رو پرسید... اسم گیرنده رو .... و در اخر هزینه ای که باید می پرداختم. سریع پرداختش کردم و اینار حتی نپرسیدم چند روز بعد به دستشون خواهد رسید.

برگه ی رسید پستی ام گرفتم و با سرعت به سمت در خروجی رفتم... تا دوباره 10  روزی، سرگرم چک کردن و رهگیری بسته ام توی سایت tnt  باشم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |