الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

مطمئن نیستم دلم نوشتن توی مکان عمومی ، می خواد یا نه...

ولی دیدم هیچ جایی رو ندارم که بنویسم - حتی یه صفحه ی word - و درنتیجه اش مجبور شدم بیام اینجا!

اینقدر جمله ها توی سرم می چرخن که قدرت ندارم یکی یکی جدا و تایپ شون کنم.

می دونم خیلی خوشحال نیستم... شاید حتی بشه گفت که غمگین ام... آدمی که روزی ذو یا سه بار حداقل بغض گلوشو میگیره و چشماش پر اشک میشه و به سختی التماسشون میکنه تا چکه چکه پایین نیان، آدم غمگینی ه؟ احتمالاً هست... حس می کنم بهتر بود روزهای گذشته -  همین یک هفته پیش - رو ایران بودم و پا به پای عزیزایی ام که غم از دست دادن مادرشون رو داشتن به سختی تحمل میکردن، زار می زدم... اینجوری شاید خیلی راحت تر میگذشت روزهای بعدی ... قورت دادن بغض اونقدرا هم کار ساده ای نیست...

به خودم نوید روزهای خوب ِ پیش رو ، رو میدم... انتظار شیرینی که حالا از نزدیک حس اش می کنم... دوست دارم که باشم و ببینم ... دوست دارم همه چیز اونجوری که توی رویای من، به رنگ زرد و سبز با آسمون آبی ی ی ی ه، اتفاق بیوفته... اینجوری حتماً ساده تر قصه ی شادی و غم ِ  زندگی رو لمس می کنم.

از دیگران که بگذریم... 

از زندگی خودم بدجوری بریدم... تصوری ندارم از الآنی وقتی دوباره برمیگرده ایران، به روزمره هایی که وقتی می اومد اینجا، از دست همه شون فرار کرد... حالا از چند روز یا چند هفته ی دیگه دوباره باید برگرده... ولی چه جوری شروعشون کنه و چه جوری ادامه شون بده... هیچ کس نمی دونه.

ولی من دلم می خواد بدونم... دلم می خواد میتونستم همه چیز رو راحت بگیرم و منتظر نباشم دنیا بهم سخت بگیره...

...

...

خیلی ادامه داره این حرفام... کاش حال بهتری داشتم...

کاش...

...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |