الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

یک صبح نسبتاَ گرم ... در حوالی تابستان ...

زیر درختان چنار، قدم میزنی... خسته از فکرهای شب و روز گذشته...

به جایی میرسی...

دلت از خودت نا امید....

دست فلانی را میگیری و میگذاری در دست معشوقش

شاید که آرامش از دست رفته ی این چند سال، به تو بازگردد...

...

 یک جمعه ی دلگیر ... چند روز بعد ...

باز هم تویی و احساسات متضاد...

دلهره میگیری ... از تمام حس هایی که باور داشتی که هست و... نیست...

شک می کنی ... به تمامی آنچه بودی و... نیستی...

به باور اطرافیانی که در چشم بر هم زدنی، می توانی انکارشان کنی...

ناگهان... خودت را میبینی... در آینه ... بیست سال بعد... خنده ای نیست... خوب گوش کن ...

چهره ات نمی خندد ... اما صدا، صدای خنده ی تمسخر آمیز لحظه های این روزهایت است که در آینده میشنوی...

....

باید برخیزی... باید...

دست هایت را تنها در دست خود بگذاری... و پا به پای هیچ کس دیگر، قدمی بر نداری...

سکوت کنی...

اما درونت فریاد باشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |