الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

                              

یه عصر بهاری تصمیم میگیریم بریم گردش... من و دوست خوبم رو میگم...

دوستم قرار بود از پیشم بره و من از اینکه تنها میشدم خیلی غصه دار بودم. البته می دونستم اون جای بهتری رو برای کار پیدا کرده و دلش می خواد منم هرچه زودتر بهش بپیوندم...

این اتفاق باعث شده بود خیلی به نبودنش فکر کنم... تصور می کردم که محیط کار چقدر دلگیر میشه بدون اون... و من دیگه بهانه ای ندارم که توی محوطه ی پشت صحنه ی محل کار، دنبال یه موضوع واسه حرف زدن بگردم. با این حال فکر کردم شاید بشه رابطه ام رو باهاش بیش تر کنم... چون دیگه همکار نیستیم و منافع مشترک نداریم... میشه بیاد خونمون... اصلاً بشه یکی از اون نزدیک ترین دوستای من...

اون روز یه جورایی امتحان این رابطه بود... به یاد دوستای قدیمی... یه عالمه توی کوچه پس کوچه هایی که تابحال نرفته بودم قدم زدیم... آدرس پرسیدیم... یه جورایی گم شدیم... ولی همه اش لذت بخش بود...

می دونی... وقتی حس می کنم یه کسی داره کنار من راه میره که بیش تر حس های من رو میدونه... با اینکه دو ساله میشناسمش ، ولی از حس و حال 5-6 سال پیشم، بهتر از خیلی از آدمای نزدیک اون موقع خبر داره، آرامش عجیبی بهم دست میده...

اینه که دوست دارم توی لحظه های مهم زندگی از اون به بعد پیشم باشه...

دوست خوبم... آزی مهربون... ممنون به خاطر همه چیز...

دوست داشتم بهت بگم که تصمیم دیروزت برای موندن، درسته که باعث شد دیروزم پر از بغض باشه... ولی دلیلش این نیست که خوشحال نیستم از اینکه پیشم می مونی...واسه اینه که نمی خوام هیچ وقت ازت بشنوم که پشیمونی...هیچ وقت...

اینم یه قسمت کوچولو از کتابی که همون روز باهم  ، از باغچه کتاب خریدم:

خدا دوست می خواهد و عشق می طلبد

شیطان برده می خواهد و اطاعت مطالبه می کند

...

خاک در عوض خدمت اش

درخت را به خود وابسته نگه می دارد

آسمان چیزی نمی خواهد و آزادش می گذارد

...

(شب تاب ها --- رابیندرانات تاگور)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

دلم نمی خواست بشنوم...دلم نمی خواست ازم چیزی رو پنهان کنی...

این یعنی یک حس متضاد...

در نهایت... دلم می خواست هیچ اتفاقی نیوفتاده بود و تو چیزی برای تعریف کردن نداشتی...

غبار خاکستری  رو روی لحظه هامون میبینی؟

کاش می دیدی...

ولی حیف... همیشه موقع دیدن خوابی... یه خواب سنگین...

ولی در عوض...

لحظه های آروم روزهامون ... چنان بیداری که انگار تا همیشه فرصت بیداری یافته ای...

چقدر همه چیز تضاد دارد... همه ی آدم ها...

حتی من...

بودن من ...اینجا... و بیگانگی ام با آنچه که باید باشم...

چقدر سردرگم ام در این زندگی...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |

حوصله ی زندگی ندارم...

دوست دارم چند روز به زندگی بدون تو و اون و همه ی این مترسک های آدم نما زندگی کنم...

دلم به شدت مسافرت می خواد... مسافرتی که برای تصمیم گیری اش نیازی به اجازه گرفتن نداشته باشم...

اصلاً دلم می خواد همین امروز بمیرم...

باور میکنی هیچ تعلقی به این زمین خاکی ندارم؟

البته...

یه حس متضادی هم دارم...

یه تعلق خاطر خاص به بعضی نوشته ها... به بعضی عکس ها... به بعضی جاها...

ولی بازم...

همون مردن رو ترجیح میدم ...

به این زندگی ای که باید نگران لطف دیگران باشی که شاید فرداش به جاش هزار جور توقع جور واجور ازت داشته باشن...

یا مثلاً... از ترس یه عالمه کاری که دلت می خواد رو نتونی انجام بدی...

...

تب دارم...

داغم ...

فکر کنم دارم هذیون میگم...

کاش میشد برم بمیرم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |