الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

یه اتفاق ساده بیوفته...

یاد هفت سال پیش بیوفتی... یاد سینما افریقا و فیلم "چهارشنبه سوری"...

همون روز توی تاکسی تا نشستی... "گل بارون زده" ی داریوش، گوشِت رو نوازش کنه...

تمام بدنت منقبض بشه...

به سختی فراموشش کنی...

یک روز دیگه...

این بار اتفاق ساده تری بیوفته و گذشته ی دوری که انگار چندان هم دور نیست، پیش چشمت مجسم بشه...

این بار اما کسی هست که به حرفات گوش بده...

میگی و میگی و میگی... لرزش انگشتانت ... لرزش صدات... تپش قلبت... چیزی نیست که پنهانش کنی...

مرد رویاهات بشه و بشینه و تک تک کلماتت رو لمس کنه...

برای اولین بار دستش به روحت برسه و حس کنی در آغوشش آرومی...

بذاره حرف بزنی... بذاره روزهای سختی که کنارت بود اما "نبود" رو براش مثل فیلمی که بارها دیدی، جزء به جزء تعریف کنی...

بهت حق بده...

جمله ای رو بگه که شاید از بزرگ ترین آرزوهات بوده که بشنوی... بگه و آروم بشی...

و اعتراف کنی...

به چیزی که هستی...

و فردا...

امان بده که تنها باشی با خاطراتت... توی تقسیمش، فقط وقتی که خودت خواستی، همراهت بشه...

و طعم خوب خاطراتت رو با لبانش بهت هدیه کنه...

...


این اتفاق ها، همه از بهترین لحظه های زندگی ام بود...

ممنون که کنارم بودی...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |