الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

از اونجایی که عادت ندارم از خوشحالی هام بنویسم، معمولاً به اشتراک گذاشتنشون برام کار راحتی نیست. البته نه اینکه بلد نباشم تعریفشون کنم...، نه! اتفاقا اونایی که منو از نزدیک میشناسن، می دونن که تعریف کردن واسه ام جزو عمر محسوب نمیشه.

به هر حال این مقدمه رو گفتم که آماده کنم ذهنتون رو برای حس و حال خوب و خوشحال این روزهام.

سفر هلند با وجود خواهرزاده ی قشنگم، به خوبی و خوشی تموم شد و من برگشتم به ایران.

هنوز چند روز نگذشته بود که توسط نیروهای ا.م.ن.ی.ت. ا.خ.ل.ا.ق.ی به عنوان مجرم دستگیر شدم. جای دشمن خالی...

کشورمون به حدی نا امن شده که حتی پلیس نگرانِ که امنیت جامعه با لباس های من به خطر بیوفته.

این بار که از نگاه دیگه ای به زندگی توی کشورم نگاه می کنم، بیش تر به این نتیجه میرسم که اگه آدم عاقلی باشیم باید کشورمون رو بذاریم واسه اونایی که دارن اداره اش می کنن و ما هم راه خودمون رو بریم با دین و اعتقاد خودمون توی کشوری زندگی کنیم که به انسان بودنمون احترام گذاشته بشه. و اون کشور قطعاً ایران نیست.

بجز مسائل اقتصادی و اجتماعی که میبینم و لمس می کنم که داره به اکثریت آدما و از جمله خانواده ی من، فشار میاره، حال روحی ام در حد غیرقابل انتظاری ، خوبه!

می دونم همسرم اینجا رو نمی خونه ولی واسه ی دل خودم دوست داشتم ازش تشکر کنم که می دونم داره نهایت تلاشش رو می کنه واسه ی برقرار کردن آرامش توی خونه.

باز هم خدا رو شکر که با تمام پستی و بلندی ها کمک کرده به ما برای اینکه بتونیم زندگی رو ، زندگی کنیم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |