الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

از بس که ننوشته ام، شروع کردنش برایم سخت شده...

شاید اگر هرروز این سفر را "سفرنامه"وار نوشته بودم،کار ساده تری بود جمع و جور کردنش!

به هر حال از یک ماه فراتر رفت آمدنم به هلند و البته اولین تجربه ام از زندگی در اروپا !

اولین روزها به هیچ وجه برایم جذاب نبود ... در و دیوار این شهر سرد را می گویم ...البته جز وجودِ عزیزِ خواهرم و البته مامان و بابا!

بازگشت مادر و پدر به خاطر اصرارهای من به تعویق افتاد... شاید باورم نبود که تا این حد مؤثر باشم... اما بودم...

تصور تنها زندگی کردن در چنین شهری ، عذاب الیم است ... شاید هر روز خدا را شکر می کنم که جای خواهرم نیستم ...

اما امروز که چند روزی بیش از یک ماه از آمدنم می گذرد ، حس می کنم آنقدرها هم سخت نیست... شاید از سختی کار کردن در ایران با احتساب ساعت هایی که هرروز ترافیکش را تجربه می کنم سخت تر نباشد ...

پنج روز دیگر امتحان دارم ... باورم نیست که نتیجه عالی شود ... ترس از امتحان مثل همیشه همراهم هست ... اما باعث نمی شود که روزی بیش از سه یا چهار ساعت درس بخوانم ...

با خودم درگیر می شوم...

شرایط سختی است ... تصمیمی سخت تر ... دوست دارم انتخابم - مثل خیلی از انتخابات گذشته ام- باعث پشیمانی نشود ...

از خدا کمک می خواهم ...

هرچه خواست اوست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |