الآنی

منو از تنم بگیری... تو نوشته هام می مونم

تولدم ناراحتم کرد و تولدش ناراحتش کردم!

کاملاً بی قصد و منظور بود اما این بارهم حق رو به خودم میدم

کاش فقط چند دقیقه می ایستاد و حرف میزد... کاش برای صحبت دونفره مون زمان بیست ثانیه ای تعیین نمی کرد...

کاش کمی از عادت های زمختِ به ارث رسیده از خانواده اش رو به خاطر من که همسرش هستم،تغییر میداد

چقدر دل گرفته ام از رفتارهای غیرمنصفانه اش...

باز هم قهر...

باز هم سکوت تلخ...

باز هم من و تنهایی هام

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط elani نظرات () |

دیشب که از استرس کارهای فرداش و چند روز آینده اش ، خواب به چشمام نمی اومد ، یاد خاطرات اول مهر سال های مدرسه ام افتادم... یاد بوی دفترهای نو ... بوی کتاب های نو ... بوی ذوق جلد کردن کتاب ها...

یادش بخیر اولین سالی که دبستانی شدم... شب قبلش دو تا خواهرهام منو کلی نصیحت کردن... یادمه مهم ترین نصیحتشون در مورد انتخاب دوست بود که اعتراف می کنم هنوزم درگیرش هستم و شاید هیچ وقت بر اساس الگویی که بهم دادن نتونستم دوست انتخاب کنم...

کویریات توی وبلاگش خبر شکوفه بودن برادر زاده ام رو داده بود ... برام خیلی جالبه که ما اینقدر بزرگ شدیم که حالا بچه ی برادرمون میره مدرسه... همین چند سال پیش بود که تازه عمه شده بودم و هنوز درکش نکردم که حالا مدرسه میره و سواد دار میشه...

خبر خوشی هم چند روز پیش گرفتم ... اینکه تا آخر این ماه اگه خدا بخواد یه سفر پیش کویریات میرم و برام خیلی تجربه ی خاصیه... کاش از پس مسئولیت هام خوب بر بیام...

با امید به روزهای بهتر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط elani نظرات () |